تاوان - تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 14:50
این نوشته‌ها برای بازگرداندن چیزی نیستند. فقط نمی‌خواهم آنچه روزی میان ما واقعی بود، برای آسان‌تر شدنِ در روز جاری، انگار که هرگز وجود نداشته پاک شود. بعضی «دیر فهمیدن‌ها»تا آخر عمر،آرام نمی‌گیرند. خوشحالم! حقیقت را آنگونه که هست دیدم و فهمیدم. نه آنطور که راویان راست‌پندار! روایت می‌کردند.
حرف - تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 14:50
این نوشته‌ها برای بازگرداندن چیزی نیستند. فقط نمی‌خواهم آنچه روزی میان ما واقعی بود، برای آسان‌تر شدنِ در روز جاری، انگار که هرگز وجود نداشته پاک شود. اینجا دیگه چیزی نوشته نمی‌شه. نه چون حرفی باقی نمونده؛چون بعضی حرف‌ها وقتی از حدی بیشتر گفته می‌شن، تبدیل می‌شن به خواهش برای فهمیده‌شدن.و من دیگه نم...
نگا نارنگیا رو نگا نارنجیا رو - تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 14:50
این نوشته‌ها برای بازگرداندن چیزی نیستند. فقط نمی‌خواهم آنچه روزی میان ما واقعی بود، برای آسان‌تر شدنِ امروز، انگار که هرگز وجود نداشته پاک شود. پاییز که می‌شه من بی‌اختیار می‌رم اتاق غزاله. حالا اتاق که می‌گم، اتاقی در کار نیست.آدم بعد از ده سال برای بعضی‌ها توی سرش اتاق درست می‌کنه.در داره.پنجره د...
خانه‌ای از جمله‌ها - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:27
فصل دومخانه‌ای از جمله‌هاروزی که وبلاگ ساخته شد، من هنوز نمی‌دانستم آدم‌ها می‌توانند پیش از آن‌که خانه‌ای داشته باشند، در کلمه‌ها با هم زندگی کنند. آن روزها وبلاگ برای من فقط یک صفحه بود؛ جایی در اینترنت، با یک آدرس، چند نوشته، رنگی ملایم، تصویری که بعدها بارها عوض شد، و عنوانی که قرار بود قصه‌ای را...
پنجشنبه‌هایی که تا همیشه بی‌تکرارند - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:27
فصل سومپنجشنبه‌هایی که تا همیشه بی‌تکرارندپنجشنبه‌ها برای ما فقط یک روز هفته نبودند. در تقویم، مثل همه‌ی روزهای دیگر بودند؛ بعد از چهارشنبه می‌آمدند و قبل از جمعه می‌رفتند. اما در زندگی ما، پنجشنبه‌ها کم‌کم از تقویم بیرون آمدند و تبدیل شدند به جایی برای زندگی کردن. نه زندگی دقیقاً واقعی، نه فقط قرار...
زندگی‌ای که خانه نداشت - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:27
فصل چهارمزندگی‌ای که خانه نداشت سال‌هایی بود که ما زندگی را زندگی می‌کردیم، بی‌آن‌که خانه‌ای داشته باشیم. این جمله شاید در نگاه اول تناقض داشته باشد، اما رابطه‌ی ما پر از همین تناقض‌ها بود. ما زیر یک سقف نبودیم، اما بسیاری از روزهایمان با هم معنا می‌گرفت. نام رسمی نداشتیم، اما در جان همدیگر جا داشتی...
کلیدی که دیر به دستت رسید - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:27
فصل پنجمکلیدی که دیر به دستت رسیداولین جاهایی که چند ساعت برای ما نقش خانه را بازی می‌کردند، چیزی در جانم روشن می‌کردند، هم می‌لرزاندند. روشن می‌شدم، چون قرار بود برای چند ساعت جهان بیرون پشت در بماند؛ نه میز کافه‌ای باشد که زمان را کوتاه کند، نه نگاه غریبه‌ای باشد که بدن آدم را جمع کند، نه خیابانی ...
این اهنگ رعنا منصور…زار زدم باهاش - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:27
بستی تو تا بار سفر از خونه ی ما خاموش و سرد بی تو این کاشانه ی مارفتی سفر ای بی خبر از ماتم دل جای تو غم شد همدم و همخونه ی ماهر جا میرم یادت همیشه هرگز ازم جدا نمیشههر چند که این سفر کوتاه اما دلم رضا نمیشهتو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش که دل امیدوارم به خیال او نشستهشبی از درد فراغش رو به میخ...
میان‌فصل: خونه‌ای که توو بومی جا موند - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:27
مثل هر شب وبلاگ رو باز کردم.نه اینکه دنبال خبر خاصی باشم. نه اینکه بخوام چیزی بنویسم. نه حتی با اون اضطراب قدیمی که قبلاً تا صفحه باز می‌شد، می‌ریخت توو قلبم. بیشتر شبیه آدمی بودم که هر شب از جلوی یک خونه‌ی قدیمی رد میشه؛ خونه‌ای که توو اون دیگه جایی نداره، ولی هنوز بلد نیست از کوچه‌اش رد نشه.موبایل...
نحس… - تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 18:07
بدترین روزها میگذره..روزهایی که خیلیاش اینجا ثبت شده و امید و ارزو و رویا رو میشه با بندبند وجود درش حس کرد،خیالی بیش نبود...من بدبخترین دختر دنیا بودم و خودم هیچ وقت خبر نداشتم..با بدبختی ۱۰ سال طول کشید..من هیچ وقت خونه قشنگی نداشتممن هیچ وقت پینک فیوچر نداشتممن اصلا عروس نشدمدلم خیلییییی پره ولی ...
15 اردیبهشت - تاریخ: 1403/2/19 ساعت: 9:40
هرسال دوره میکنم روایت عاشقی مون رو...سال ۹۴ بود،۱۳ اردیبهشت ، صبح زود، و صدای زنگ داخلی تلفنم که یکی بهم گفت من ا..ف..هستم!صداش چهقد جذاب بود...بی نهایت خوش صدا..نمی دونم خودش میدونست که صداش خوبه و با صداش بازی میکرد یا اینکه نه...شمارش رو بهم داد به انگلیسی سیوش کردم..قرارمون شد هتل لاله..دیدار ا...
فروردین 1403 - تاریخ: 1403/1/28 ساعت: 19:19
سال شروع شد و قطار شروع به حرکت کرد، همه خوشحال بودیم و شاد ..چون با شروع هرسال مژده آغاز دوباره و تقدیر جدید تمام وجودمون رو میگیره...سومین روز از بهار که گذشت و رسید به چهارمین روز پدر محمد تصمیم گرفت که از قطار پیاده بشه و برای همیشه مارو ترک کنه..صبح روزی که با خبر فوت ایشون بیدار شدم رو هرگز یا...
خریدهای بلهبرون - تاریخ: 1402/12/3 ساعت: 12:00
همیشه منتظر روزی بودم تا به غزل نشون بدم که من واسه زندگی میخوامش و میخواستمشخدا رو هزاران بار شکر میکنم که بالاخره این اتفاق رقم خورد و دیروز باهم رفتیم اولین خریدهای مربوط به بلهبرون رو انجام دادیم. روزهای قبل حلقهی نشونش رو هم با نظر قشنگ خودش سفارش دادیم و امروز هم من قرآن و حافظ مراسم رو خریدم....
دیداری وصف ناشدنی در منزل غزلناز با خانوادهاش - تاریخ: 1402/11/3 ساعت: 16:07
سهشنبه 26/دیماه/1402از روز قبلش با غزلناز هماهنگ کردم که گل از کجا و چی بگیرم و شیرینی رو هم هماهنگ کردیم باهم. ساعت 5:30 از دم دفتر غزلناز راه افتادیم به سمت منزلشون. دل توو دلم نبود که چقدر شب مهم و حیاتی برای زندگیمون هست. ساعت 7:50 رسیدیم منزلشون. ترافیک خیلی وحشتناکی بود.با برادر و مامانش کلی گ...
دیداری بسیار خاطرهانگیز - تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 0:55
دیروز دهم دیماه 1402؛ یکی از روزهای پر از اتفاقات قشنگ بود برام. آخرین روز از سال 2023 میلادی که مصادف شد با دیدار پدرهامون. پدر من و پدر غزل.به پیشنهاد پدرم این قرار توو کافه نادری برقرار شد. کافهای پر از خاطرات قشنگ و قدیمی که پدرم هم بخشی از اونها رو بخاطر داشت.اولش که رسیدیم خیابون نادری، قلبم ی...
۱۸ آذر - تاریخ: 1402/9/22 ساعت: 14:11
به وقت ۱۸اذر سال ۱۳۹۴به وقت ۱۸اذر ۱۳۹۵..به وقت ۱۸اذر ۱۳۹۶...به وقت ۱۸اذر ۱۳۹۷...به وقت ۱۸اذر ۱۳۹۸..به وقت ۱۸آذر ۱۳۹۹..به وقت ۱۸ آذر ۱۴۰۰به وقت ۱۸ آذر ۱۴۰۱.به وقت ۱۸ آذر ۱۴۰۲پارسال نا امیدی موج میزد و قدم ها برای رفتن و جدایی برداشته میشد ،امسال امیدواری موج میزنه و قدم ها برای وصال...پارسال لعنت فرس...
روزهای پر از فشار و موفقیت - تاریخ: 1402/9/13 ساعت: 9:06
این روزها من و غزلناز به شدت توو فشاریم. فشارهایی که با مامان من شروع شدن و با صحبت کردن من با پدر غزل تشدید شدن. اول از همه خیلی خوشحالم که این روزها علیرغم این فشار به شدت بالا؛ تونستیم دوتایی مدیریت موضوع رو در دست بگیریم و با هم مجادله نکنیم. البته یه اتفاق قشنگ دوتایی هم رقم زدیم و اولین تجربهی...
و بالاخره تلاشی که بعد از چند سال به ثمر نشست... - تاریخ: 1402/9/1 ساعت: 1:21
دیروز مهمترین اتفاق زندگیمون که سالها براش زحمت کشیدیم به نتیجه رسید و طلسم تماس مامان من با مامان تو شکسته شد.تماس و قراری که سالها براش زحمت کشیدیم و دیده نشد، چون نتیجهی مورد نظر به دست نمیومد. قطع به یقین نمیشه به هیچعنوان کسی رو مقصر دونست ولی خدا رو شکر میکنم که دیروز شمهی کوچکی از آنچه برای د...
اینجا هنوزم سوت و کوره... - تاریخ: 1402/9/1 ساعت: 1:21
اینجا میعادگاهی بود که همیشه مهمترین اتفاقات تووش نوشته میشد.خیلی عجیب باید باشه که جایی که روزگاری اولین خبرها رو داخلش داشت؛ این روزها شده جایی که من فقط بهش سر میزنم. بحث اولویتهاست و چیزهایی که یه روزی آرزو بودن؛ ولی خب الان که اتفاق افتادن به چشم نمیان. این روزها میگذره؛ ولی دردش به دل من خواهد...
اخ که نگم …بالاخره شد - تاریخ: 1402/9/1 ساعت: 1:21
همه چیز برام این روزا مرور میشه..نمایشگاه و اولین دیدار تاااا به امروز و روزهای عقد و عروسی و اشنایی خانواده ها..قدیم ترها نوشتن برام آسون بود،هرکلمه ای بهم میدادن می تونستم صفحه به صفحه بنویسم اما الان نوشتن برام سخت شده و تنها دلیلش اینه که گریه هام بند نمیاد....یه زمانی یادمه اینجا نوشته بودم تا ...