خرید بک لینک

فصل دوم

خانه‌ای از جمله‌ها

روزی که وبلاگ ساخته شد، من هنوز نمی‌دانستم آدم‌ها می‌توانند پیش از آن‌که خانه‌ای داشته باشند، در کلمه‌ها با هم زندگی کنند. آن روزها وبلاگ برای من فقط یک صفحه بود؛ جایی در اینترنت، با یک آدرس، چند نوشته، رنگی ملایم، تصویری که بعدها بارها عوض شد، و عنوانی که قرار بود قصه‌ای را نگه دارد. من آن زمان هنوز نمی‌فهمیدم بعضی صفحه‌ها فقط صفحه نیستند. بعضی صفحه‌ها اتاق‌اند. بعضی‌ها انباری خاطره‌اند. بعضی‌ها پنجره‌اند. و بعضی‌ها، اگر آدم‌ها سال‌ها در آن‌ها بمانند، بعد از مدتی دیگر از جنس کد و قالب و نوشته نیستند؛ بوی زندگی می‌گیرند.

وبلاگ ما از همان اول، بی‌آن‌که بدانیم، خانه بود. نه خانه‌ای با کلید و سند و آشپزخانه، نه خانه‌ای که بشود در آن پرده زد و مبل چید و شب‌ها چراغ اتاقش را خاموش کرد. خانه‌ای بود از جمله‌ها. خانه‌ای که دیوارهایش با نوشته بالا می‌رفت، پنجره‌هایش با عکس عوض می‌شد، هوایش با دلخوری سنگین می‌شد، و هر وقت یکی از ما چیزی در آن می‌نوشت، انگار شیئی تازه به اتاقی اضافه می‌شد. یک جمله، گلدان بود. یک شعر، پرده. یک گلایه، ترک دیوار. یک سالگرد، چراغی که دوباره روشن می‌شد. و یک سکوت طولانی، گرد و خاکی که آرام روی همه چیز می‌نشست.

او وبلاگ را ساخت؛ یا دست‌کم جهان اولش را او ساخت. آدرس، حال‌وهوا، رنگ، تصویر، آن سلیقه‌ی نرم و زنانه‌ای که در صفحه می‌نشست و آن را از یک فضای عمومی جدا می‌کرد. برای من، در آغاز، این کار بیشتر شبیه یک بازی عاشقانه بود. صفحه‌ای بود که او دوست داشت در آن بنویسد، من بخوانم، گاهی ذوق کنم، گاهی دلگیر شوم، گاهی نفهمم چرا کلماتش این‌قدر سنگین‌اند، و بعد دوباره زندگی ادامه پیدا کند. هنوز نمی‌دانستم همان صفحه‌ی کوچک، سال‌ها بعد تبدیل می‌شود به یکی از جدی‌ترین خانه‌های رابطه؛ خانه‌ای که گاهی ما را پناه می‌داد، گاهی علیه ما شهادت می‌داد، گاهی جای حرف زدن مستقیم را می‌گرفت، و گاهی آن‌قدر از خودمان راست‌تر می‌نوشت که دیگر نمی‌توانستیم به آسانی انکارش کنیم.

اولین جمله‌ای که در آن خانه نشست، از من بود. یا شاید بهتر است بگویم شعری از من در آستانه‌ی آن خانه گذاشته شد؛ چیزی از جنس زیبایی، دل، خانه، و آن خیال شیرینی که آدم در آغاز عشق دارد و فکر می‌کند اگر کلمه‌ای را درست بگوید، جهان هم ناچار است همان‌طور پیش برود.

نقش کردم رخ زیبای تو در خانه‌ی دل / خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بمانْد

آن روز، آن شعر شاید برای من بیشتر یک امضا بود. یک آغاز قشنگ. یک نشانه‌ی شاعرانه برای چیزی که هنوز نمی‌دانستم قرار است چقدر بزرگ شود. اما در زمان حاضر که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم چه ابتدا خطرناکی بود: خانه‌ی دل. انگار از همان اول ما به جای این‌که فقط با هم آشنا شویم، وارد خانه شدیم. خانه‌ای که هنوز در واقعیت وجود نداشت، اما در زبان ساخته شده بود. و زبان، اگرچه بی‌دیوار است، گاهی از دیوارهای واقعی پایدارتر می‌شود.

وبلاگ برای او طبیعی‌تر بود. انگار او از همان ابتدا بلد بود با کلمه‌ها زندگی کند. نه این‌که همیشه آرام بنویسد. نه. بعضی از نخستین نوشته‌هایی که خواندم برایم سنگین بود. گاهی تند بود، گاهی معترض، گاهی چنان از زخمی می‌آمد که من به جای آن‌که ذوق کنم، در خودم جمع می‌شدم. شاید انتظار داشتم صفحه‌ای که به عشق ما تعلق دارد، فقط جای نرمی و دوست داشتن و دل بردن باشد. شاید خیال می‌کردم وبلاگ، چون مشترک است، باید مثل اتاق نشیمنی باشد که همیشه مرتب است، نور دارد، گل روی میز دارد، و اگر کسی از بیرون نگاه کند، فقط زیبایی ببیند. اما او از همان ابتدا فقط برای زیبایی نمی‌نوشت. می‌نوشت چون چیزی درونش باید بیرون می‌آمد. می‌نوشت چون اگر بعضی احساسات در بدن بمانند، سنگ می‌شوند.

من این را آن زمان خوب نمی‌فهمیدم. فکر می‌کردم چرا این‌قدر سنگین؟ چرا این‌قدر تند؟ چرا صفحه‌ای که قرار است خانه‌ی ما باشد، گاهی بیشتر شبیه اتاق بازجویی می‌شود تا اتاق عشق؟ اما سال‌ها بعد فهمیدم نوشتن همیشه برای زیبا کردن رابطه نیست. گاهی نوشتن، رابطه را از خفگی نجات می‌دهد. بعضی آدم‌ها حرف را همان لحظه می‌زنند، گریه می‌کنند، فریاد می‌زنند، می‌خندند، تمام می‌شود. بعضی‌ها اما احساساتشان دیرتر به زبان می‌رسد. باید بنویسند تا بفهمند چه حس می‌کنند. باید جمله را روی صفحه ببینند تا بفهمند درونشان چه گذشته است. او از آن جنس بود. نوشتن برایش فقط انتقال پیام نبود؛ راه نفس کشیدن بود.

من در آغاز، بیشتر خواننده بودم. در آن خانه می‌چرخیدم، اما هنوز صاحب‌خانه نبودم. او دیوارها را چیده بود، پنجره‌ها را باز کرده بود، رنگ‌ها را انتخاب کرده بود، گاهی تصویر را عوض کرده بود، و من بیشتر کسی بودم که وارد می‌شود، نگاه می‌کند، گاهی لبخند می‌زند، گاهی دلگیر می‌شود، گاهی چیزی می‌گوید و بیرون می‌آید. این حس، سال‌ها بعد هم در من ماند: وبلاگ مال هر دوی ما بود، اما روح اولیه‌اش از او آمده بود. من در آن حضور داشتم، اما او نخستین کسی بود که آن خانه را به کلمه عادت داد. شاید برای همین، وقتی بعدها می‌گفتم وبلاگ خانه‌ی مشترک ماست، ته دلم می‌دانستم خانه‌ای است که او کلید اولش را ساخته و به دست رابطه داده است.

کم‌کم اما نوشتن به من هم سرایت کرد. نه یک‌باره. من از کودکی با کتاب بیگانه نبودم، با کلمه زندگی کرده بودم، اما این جنس نوشتن فرق داشت. نوشتن برای کسی که آدم دوستش دارد، مثل نوشتن متن کاری، یادداشت تحلیلی، ترجمه، یا حتی شعرهایی نیست که آدم برای خودش می‌نویسد و در کشوی ذهنش نگه می‌دارد. وقتی برای او می‌نوشتم، می‌خواستم بخواند. می‌خواستم در جمله‌هایم مرا ببیند. می‌خواستم اگر در گفت‌وگو نمی‌توانم درست برسم، از مسیر کلمه برسم. می‌خواستم جایی باشد که در آن، من کمی مرتب‌تر، کمی قابل‌فهم‌تر، کمی کم‌تر ترسیده، و شاید کمی بیشتر شبیه مردی باشم که دوست داشتم در نگاه او دیده شود.

نوشتن فاصله دارد. همین فاصله گاهی نجات‌بخش است. آدم وقتی می‌نویسد، می‌تواند نفس بکشد، جمله را برگرداند، کلمه‌ای را عوض کند، دردش را صیقل بدهد، خشمش را کمی آرام کند، یا دست‌کم آن را در شکلی بگذارد که کمتر شبیه ضربه باشد. شاید من هم از جایی فهمیدم که گفتن مستقیم، برای ما همیشه ساده نیست. حرف که روبه‌رو گفته می‌شد، بدن‌هایمان زودتر از کلمات دفاعی می‌شدند. نگاه، لحن، سکوت، تأخیر در جواب، همه چیز می‌توانست معنایی اضافه پیدا کند. اما نوشتن فرصتی می‌داد که آدم خودش را در شکل دیگری بفرستد. انگار به جای آن‌که با بدن لرزان، صدای گرفته و فک سفت روبه‌روی دیگری بنشیند، نامه‌ای از خودش می‌فرستاد؛ نامه‌ای که امید داشت آرام‌تر خوانده شود.

این امید همیشه درست از آب درنمی‌آمد. گاهی نوشته‌ها بیشتر آتش می‌زدند. گاهی جمله‌ای که نویسنده‌اش فکر می‌کرد مرهم است، برای خواننده تبدیل می‌شد به نمک. گاهی متنی که قرار بود بگوید من هنوز هستم، از آن‌سو این‌طور خوانده می‌شد که چرا باز هم فقط در کلمه هستی؟ چرا زندگی واقعی کجاست؟ چرا خانه هنوز صفحه است؟ چرا وعده‌ها در جمله‌ها پررنگ‌تر از جهان بیرون‌اند؟ و شاید همین جا بود که وبلاگ، با تمام زیبایی‌اش، کم‌کم دوچهره شد. هم پناه بود، هم سند تأخیر. هم خانه بود، هم یادآوری این‌که خانه‌ی واقعی هنوز نیامده است.

از یک جایی به بعد، وبلاگ شد زبان دوم رابطه‌ی ما. زبانی که گاهی از زبان اول صادق‌تر بود و گاهی خطرناک‌تر. بعد از قهر، بعد از دلخوری، بعد از سوءتفاهم، همیشه پیام مستقیم نمی‌آمد. گاهی متنی در وبلاگ می‌نشست. گاهی تصویری عوض می‌شد. گاهی عنوانی تغییر می‌کرد. گاهی جمله‌ای نوشته می‌شد که ظاهراً برای همه بود، اما فقط یک نفر باید می‌فهمیدش. رابطه‌های طولانی یک زبان پنهان پیدا می‌کنند؛ زبانی از نشانه‌ها. آدم‌ها دیگر فقط با جمله حرف نمی‌زنند. با سکوت حرف می‌زنند، با حذف، با برگشتن، با آخرین بازدید، با عوض کردن عکس، با آنلاین نبودن، با باز گذاشتن درِ صفحه‌ای که شاید طرف مقابل بیاید و بخواند.

وبلاگ در رابطه‌ی ما خیلی وقت‌ها چنین بود. یک پیام غیرمستقیم بود، اما از پیام مستقیم ماندگارتر. حرفی بود که شاید برای همه نوشته می‌شد، اما فقط یک نفر باید از آن زخمی می‌شد یا آرام می‌گرفت. این زبان دوم، گاهی زیبا بود. به رابطه عمق می‌داد. ما را از سطح پیام‌های روزمره بیرون می‌کشید و به جایی می‌برد که کلمات می‌توانستند چیزی بیشتر از خبر بدهند. اما همین زبان دوم، خطرناک هم بود؛ چون نشانه‌ها همیشه چندمعنا دارند. آدم مضطرب، نشانه را با ترس خودش می‌خواند. آدم رنجیده، کلمه را از میان زخم خودش تفسیر می‌کند. آدمی که می‌ترسد پاک شود، هر سکوت را مقدمه‌ی حذف می‌بیند. آدمی که می‌ترسد معطل مانده باشد، هر نوشته‌ی زیبا را گاهی به چشم وعده‌ای بی‌بدن می‌خواند.

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:27

صفحه بندی