این نوشتهها برای بازگرداندن چیزی نیستند. فقط نمیخواهم آنچه روزی میان ما واقعی بود، برای آسانتر شدنِ امروز، انگار که هرگز وجود نداشته پاک شود.
پاییز که میشه من بیاختیار میرم اتاق غزاله.
حالا اتاق که میگم، اتاقی در کار نیست.
آدم بعد از ده سال برای بعضیها توی سرش اتاق درست میکنه.
در داره.
پنجره داره.
یه گوشهش همیشه چای دمکشیدهست.
یه گوشهش هنوز صدای خنده میآد.
بعضی وقتا هم هرچی در میزنی، کسی وا نمیکنه.
پاییز یهو میآد.
توو یه روز.
مثّ بهار و بقیه.
صب زود بیدار میشی، پرده رو میزنی کنار، میبینی شهر یکشبه یه بلایی سرش اومده.
نور عوض شده.
هوا یه جوری شده.
برگها شروع کار کردن به زرد شدن و نارنجی شدن و آدمای سالم لابد از دیدنش کیف میکنن.
مام مث عوامالناس، مث سیاوش قمیشی و کریس دیبرگ، عقیده داریم پاییز دلگیره.
به غزاله میگم:
«غزل… پاییز شد. دلمون گرفت.»
میگه:
«بابا کجاش دلگیره؟ .»
میگم:
غزل، نارنجی چیه؟
مهر…
آبان…
وای از آذر…
چهجوری بگذرونیم امسالو؟
میگه:
«چرا نگذره؟»
میگم:
برای تو معلومه چرا.
آخرش تولدته.
آدم وقتی ته یه راه یکی منتظرشه، راه براش قشنگه.
تو کل پاییزو راه میری، آخرش میرسی به شب یلدا، بعد ساعت که از دوازده رد میشه، میشه اول دی و دنیا میگه: غزاله به دنیا اومد.
خوب معلومه پاییزو دوست داری.
ده ساله من پاییزو همینجوری گذروندم.
مهر میاومد، میگفتم چیزی نیست.
آبان میاومد، میگفتم نصفش رفت.
آذر که میشد، روزا رو میشمردم.
نه برای زمستون.
برای تو.
برای اون شب بلند لعنتی که برای همه طولانیترین شب سال بود و برای من، آخرین فاصلهی بین پاییز و تولد تو.
همه منتظر بودن شب یلدا تموم شه.
من منتظر بودم تو آغاز شی.
غزاله راه میره میگه:
«دنیا یعنی محاسن پاییز.»
میگم:
خوب مثلن چهارتا مثال بزن از این محاسن.
میگه:
«هوا خنک میشه، لباسا قشنگ میشه، شبها بلند میشه، بارون میآد.»
میگم:
اولن بارون مال آدمیه که یکیو داره بهش زنگ بزنه بگه بارون گرفته.
دومن شب بلند واسه آدمی خوبه که دلش نمیخواد زود صبح شه.
سومن ما با این پاییز شما ده ساله مشکل شخصی داریم.
میخنده.
میگم:
نخند.
ما یه عمر مهر و آبان و آذرو دویدیم که برسیم به تو.
یه چای میریزه، میذاره جلوم.
میگه:
«شبا رو چی میگی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همش شبه دیگه، نصف روز غروبه.»
میگم:
آقا ما دو ساعت شب بسمونه.
زیادم هس.
میخوایم زودتر بخوابیم، زودتر بیدار شیم تموم شه.
آدم یه چراغ میذاره اون گوشه، تاریکروشن میشینه، یه آهنگ احمقانه هم میذاره، بعد یهو ساعت چهار صبحه و داره به ده سال زندگیش فکر میکنه.
این چه محسناتیه؟
میگه:
«چایی از دهن افتاد.»
میگم:
غزل…
اگه پاییز اینقده که تو میگی خوبه،
پس چرا من هر سال روز اولش دلم خالی میشه؟
چرا همه به این زردیا و نارنجیا نگاه میکنن حالشون جا میآد،
من انگار دارم تقویم ورق میزنم؟
چرا هر برگ که میافته من یاد یه سال میافتم؟
چرا آدم بعضی فصلارو زندگی نمیکنه؛
یادشون میکنه؟
چرا همهی رفتنا انگار یه جوری راهشونو بلدند که خودشونو برسونن به پاییز؟
و چرا پاییز…
هیشکی برنمیگرده؟
غزاله میره کنار پنجره.
من میدونم چرا.
خودشم میدونه چرا.
ولی بعضی سؤالها رو آدم نمیپرسه که جواب بشن.
میپرسه که یه نفر بشنوه چقدر درد دارن.
میگم:
غزل، ده تا پاییز کمه؟
ده بار مهر اومد.
ده بار آبان.
ده بار آذر.
ده بار من از اول پاییز راه افتادم سمت تولدت.
ده بار فکر کردم هرچی توو سال خراب شده، هرچی دعوا کردیم، هرچی از هم دور شدیم، هرچی دنیا زشت شد، آخرش یلدا میآد و من یه جوری دوباره خوشحال میشم که تو هستی.
آدم نمیفهمه بعضی تاریخها چطور صاحب پیدا میکنن.
اول دی برای بقیه اول دیه.
برای من تو بودی.
یلدا برای بقیه انار بود و حافظ و هندونه و آجیل و عکس و مهمونی.
برای من چند دقیقه مانده به دوازده بود.
نگاه کردن به ساعت بود.
فکر کردن به اینکه چه بنویسم که هیچکس دیگهای نتونه اونطوری تولدت رو تبریک بگه.
فکر کردن به اینکه چی بخرم.
کجا ببینمت.
چطور خوشحالت کنم.
چطور یه شب دیگه به اون دختر دیماهی ثابت کنم که هنوز، بعد این همه سال، به دنیا اومدنش برای یه نفر اتفاق مهمیه.
غزاله میگه:
«این همه غصه نداره بابا.»
میگم:
نداره؟
آدم ده سال یه فصلو به اسم یکی سند بزنه،
بعد یه روز بفهمه فصل هنوز سر جاشه،
درخت سر جاشه،
بارون سر جاشه،
یلدا هم سر وقت میآد،
اول دی هم از تقویم حذف نشده…
فقط اون آدم دیگه سهم تو نیست.
این غصه نداره؟
غزاله چیزی نمیگه.
میگم:
یادت هست یه وقتایی فکر میکردیم هیچچی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه؟
از اون فکرای مسخرهای که آدم وقتی عاشقه میکنه.
فکر میکنه چون ده سال گذشته، پس ده سال دیگه هم میگذره.
چون هزار بار دعوا کردن و موندن، پس هزار و یکمین بار هم میمونن.
چون یکی یه روز گفته دوستت دارم، لابد جهان موظفه تا آخر عمر معنای اون جمله رو حفظ کنه.
هیچکس به آدم نمیگه جملهها هم تاریخ مصرف دارن.
هیچکس نمیگه ممکنه یه روز کسی که خونهت بوده، آدرسش عوض شه.
ممکنه کسی که انتخابت بوده، انتخاب دیگهای داشته باشه.
ممکنه یه نفر هنوز توی جهان باشه،
راه بره،
بخنده،
عاشق شه،
تولد بگیره،
شب یلدا شمع فوت کنه،
پیام بگیره،
هدیه باز کنه،
از ته دل خوشحال باشه…
و تو در تمام اون جهان نباشی.
میگم:
غزل…
این از نبودن یه خورده عجیبتر نیست؟
اینکه یکی هست،
همینجای همین دنیاست،
اما دیگه اونجایی نیست که ده سال تمام،
هر پاییز،
من به امید رسیدن به او
از مهر رد میشدم.
همین یه جای قصه رو نمیدونم با دل چهکار کنم.
تو هستی،
فقط برای من نیستی.
پاییزم هست،
فقط دیگه به تولد تو ختم نمیشه.
یه نارنگی برمیداره.
بازش میکنه.
دو تا پر میذاره کف دستم.
میگه:
«وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفارو.»
میگم:
رها کردم غزل.
به خدا رها کردم.
آدم که میتونه دست یکیو رها کنه.
شمارهشو پاک کنه.
پیام نده.
دنبالش نره.
در نزنه.
شرح نخواد.
حتی یه روز بالاخره یاد میگیره از کنار اسمش هم رد شه.
ولی بعضی اسمها از کنار آدم رد نمیشن.
میمونن.
نه توی دفتر.
نه توی گوشی.
نه لای عکسها.
یه جای دیگه.
یه جایی نزدیک نبض.
جایی که هر بار دستت رو جلو میبری،
هر بار کسی دستت رو میگیره،
هر بار زمان از روی پوستت رد میشه،
یه چیزی خیلی آرام یادآوری میکنه که این دست،
پیش از این،
قصهای داشته.
بعضی اسمها رو آدم نمینویسه که فراموش نکنه.
مینویسه چون یه روز فکر کرده
این اسم،
از خودش جدا نیست.
بعد زندگی میگذره.
آدما عوض میشن.
راهها جدا میشن.
قصهها تموم میشن.
اما بعضی خطها میمونن.
نه برای اینکه کسی برگرده.
برای اینکه چیزی که یه روز حقیقت بوده،
بعداً دروغ نشه.
من نمیخوام هیچ گذشتهای رو پاک کنم
فقط برای اینکه آینده راحتتر نگاهم کنه.
هرکس بعد از تو کنارم نشست،
هرکس دستم رو گرفت،
هرکس خواست بدونه قبل از او چه گذشته،
لازم نیست چیزی از من بپرسه.
بعضی جوابها
از قبل
روی آدم نوشته شدهان.
نه با جوهر.
با سال.
با مهر.
با آبان.
با آذر.
با ده پاییز.
آدم زخم رو پنهان میکنه.
اما اسم را وقتی نگه میداره
که یک روز
معنای دیگری داشته.
و تو،
هرچه در زمان حاضر دربارهی من فکر کنی،
هرچه از آن ده سال برای خودت تعریف کنی،
هرجور که قصهمون رو به خاطر بیاری…
یک چیز رو زمان نمیتونه عوض کنه:
یه روز،
جایی در زندگی من،
آنقدر واقعی بودی
که خواستم حتی پوست هم
شاهدش بمونه.
نه برای همیشه داشتنِ تو.
برای همیشه انکار نکردنِ تو.
بعد میگم:
ولی به تقویم چی بگم؟
به مهر چی بگم؟
به آبان چی بگم؟
به آذر بگم امسال آرومتر برو، مقصدی نداریم؟
به شب یلدا بگم ساعت دوازده رو رد نکن؟
به اول دی بگم تو دیگه هیچکس رو برای من به دنیا نمیآری؟
آدم بعضی آدما رو رها میکنه،
بعد میفهمه باید فصلها رو هم رها کنه.
خیابونا رو هم.
آهنگا رو هم.
بوها رو هم.
تاریخها رو هم.
یه زندگی مفصل رو باید دونهدونه از وسایلش خالی کنه.
غزاله میگه:
«تو همیشه سختش میکنی.»
میگم:
نه.
اینبار نه.
اینبار میخوام آسونش کنم.
میخوام امسال، برای اولین بار بعد از ده سال، پاییزو از تو پس نگیرم.
مال خودت.
همهش.
مهرش.
آبانش.
آذرش.
باروناش.
غروبای زودش.
نارنگیاش.
نارنجیاش.
شبای بلندش.
یلداش.
حتی اون چند دقیقهی آخر سی آذر که من همیشه یه گوشه نشسته بودم و منتظر بودم ساعت بشه دوازده.
همهش مال تو.
من دیگه چیزی از این فصل نمیخوام.
فقط یه چیز.
امیدوارم امسال وقتی شب یلدا میرسه،
وقتی ساعت از دوازده میگذره و اول دی میشه،
وقتی یه سال دیگه از زندگیت شروع کار میشه،
اونقدر خوشحال باشی که حتی یک لحظه دلت برای هیچ گذشتهای نلرزه.
امیدوارم دنیا بدون من برات قشنگتر شده باشه.
نه از اون آرزوهایی که آدم میکنه و ته دلش میگه کاش نشه.
واقعاً میگم.
امیدوارم قشنگتر باشه.
امیدوارم سبکتر باشی.
آرامتر باشی.
بیشتر بخندی.
امیدوارم کسی که انتخابش کردی،
همونطوری دوستت داشته باشه که تمام این سالها دلت میخواست دوستت داشته باشن.
نه مثل من.
مثل چیزی که خودت همیشه از عشق میخواستی.
امیدوارم بلد باشه کجا سکوت کنه.
کجا دستتو بگیره.
کجا نذاره تنها بمونی.
کجا بهت افتخار کنه.
کجا جلوی همه سربلندت کنه.
کجا اون چیزی باشه که من، با همهی خواستنم، نتونستم برات باشم.
امیدوارم یه روز کنار هم راه برید و پاییز باشه و تو به نارنجی درختا نگاه کنی و واقعاً حالت خوب بشه.
امیدوارم برات چای بریزه.
امیدوارم یلدا کنارت باشه.
امیدوارم ساعت دوازده که شد اولین کسی باشه که میگه:
تولدت مبارک.
امیدوارم اونقدر درست دوستت داشته باشه که هیچوقت لازم نباشه برگردی عقب و اندازهی دوست داشتن منو با چیزی مقایسه کنی.
حتی امیدوارم یه روز اونقدر خوشبخت باشی که یادت نیاد روزگارانی منی بودم.
این آخری رو گفتنش سخته.
خیلی.
آدم دلش میخواد لااقل یه گوشهی حافظهی کسی که ده سال تمام زندگیش بوده باقی بمونه.
یه آهنگ.
یه خیابون.
یه کلمه.
یه شب.
یه تاریخ.
ولی عشق اگه آخرش فقط آرزوی مالکیت باشه،
چه فرقی میکنه با قفس؟
پس نه.
حتی اینو هم ازت نمیخوام.
فراموشم کن، اگر فراموش کردن من کمک میکنه خوشبختتر باشی.
جوری فراموشم کن که انگار هیچوقت کسی ده پاییز پشت سر هم از اول مهر راه نیفتاده بود که خودش رو به تولد تو برسونه.
جوری که انگار هیچکس شب یلدا منتظر دوازده نشده بود.
جوری که انگار اول دی، همیشه فقط اول دی بوده.
نه تولد کسی که یه روز،
برای من،
از تمام تقویم مهمتر بود.
غزاله چیزی نمیگه.
یه لحظه سرمو میاندازم پایین.
دو تا پر نارنگی هنوز کف دستمه.
دراز میکنم سمتش.
میگم:
بیا تو هم بزن.
جواب نمیده.
میگم:
غزل خودتو لوس نکن.
نارنجی رو بزن.
بلند شو بریم یه دور بزنیم.
پاییز تازه آغاز شده.
باز جواب نمیده.
سرمو بلند میکنم.
کسی نیست.
یه نفر اون طرف اتاق نگام میکنه.
میگه:
«با کی حرف میزنی؟»
میگم:
غزاله.
میگه:
«غزاله کیه؟»
میگم:
همونی که تولدش اول دیه.
نگام میکنه.
از اون نگاههایی که آدمای سالم به آدمایی میکنن که زیادی با خاطرههاشون حرف میزنن.
میگه:
«اینجا که کسی نیست.»
میخوام بگم چرا هست.
میخوام بگم ده ساله هست.
میخوام بگم این صندلی رو ببین، این پنجره رو ببین، این پاییز لعنتی رو ببین، همهش پره ازش.
ولی چیزی نمیگم.
حق با اونه.
اینجا کسی نیست.
غزاله هست.
یه جایی تو همین دنیا صبح از خواب بیدار میشه.
کار میکنه.
حرف میزنه.
میخنده.
شاید عاشق میشه.
شاید همین پاییز کسی دستشو میگیره.
شاید شب یلدا کسی روبهروش میشینه.
شاید اول دی شمعهاشو فوت میکنه و آرزویی میکنه که سالهاست دیگر من توش نیستم.
غزاله هست؛
فقط دیگر آنجایی نیست
که ده سال تمام،
هر پاییز،
من به امید رسیدن به او
از مهر رد میشدم.
کنار من نیست.
و شاید سختترین شکلِ نبودن همین باشه؛
اینکه کسی همینجای همین جهان باشه،
اما تمام آن چیزی که میان شما بود،
دیگه جایی در زندگی امروزتان نداشته باشه.
میرم کنار پنجره.
حیاط پر از زرد و نارنجیه.
باد برگها رو با خودش اینور و اونور میبره.
همونجوری که هر سال میبرد.
فقط امسال برای اولین بار نمیخوام ازش بپرسم:
«چهجوری بگذرونیم امسالو؟»
امسال باید بگذره.
بدون اینکه آخرش به تو برسم.
ده سال،
پاییز برای من راهی بود که از مهر شروع کار میشد و به تو میرسید.
امسال برای اولین بار
راه هست
ولی مقصد نه.
یه نارنگی برمیدارم.
دو تا پرش میکنم.
یکی رو میخورم.
اون یکی رو میذارم روی لبهی پنجره.
نمیدونم برای چی.
شاید برای غزالهای که دیگه به این قصه برنمیگرده.
شاید برای اون محمدی که ده سال تمام فکر میکرد بعضی آدمها آخر فصل منتظرش میمونن.
شاید برای خداحافظی با آخرین چیزی که هنوز نمیخواستم باور کنم تموم شده.
بعد به حیاط نگاه میکنم.
زردا و نارنجیا با باد قاطی شدن.
یه جایی، خیلی دور، انگار صدای غزاله میآد:
«بابا کجاش دلگیره؟ نگا نارنگیا رو. نگا نارنجیا رو.»
لبخند میزنم.
میگم:
راست میگفتی غزل.
پاییز شاید هیچوقت دلگیر نبود.
ما بودیم که هرچی از دست دادیم
ریختیم گردن فصل.
پاییز چه گناهی داشت؟
برگ باید میریخت.
آذر باید تمام میشد.
یلدا باید میرسید.
ساعت باید از دوازده رد میشد.
تو باید یک سال بزرگتر میشدی.
و من هم،
بالاخره،
باید یاد میگرفتم بعضی تولدها را دیگر تبریک نگویم.
بعضی درها را دیگر نزنم.
بعضی آدمها را آنقدر دوست داشته باشم
که بگذارم
بیمن
خوشبخت باشند.
پس تولدت که رسید،
هر جا بودی،
هر کس کنارت بود،
هر دستی توی دستت بود،
هر کسی اولین نفر بهت گفت «تولدت مبارک»…
بخند.
زیاد بخند.
جوری که هیچ جای خالیای توی اون شب نمونه.
جوری که حتی یادت نیاد
یه زمانی،
یه نفر،
تمام پاییزش را
فقط برای رسیدن به اول دی
زندگی میکرد.
من اینطرف،
یه چای میریزم.
چراغو کم میکنم.
پنجره رو باز میذارم.
میذارم پاییز بیاد تو.
اینبار نه ازش میترسم،
نه ازش میپرسم چطور بگذره.
میدونم میگذره.
همهچی گذشته.
ده سال هم گذشت.
ما هم گذشتیم.
فقط بعضی شبها،
لابهلای صدای باد،
فکر میکنم یکی وسط حیاط راه میره،
زردا و نارنجیا رو با پا هم میزنه،
میخنده،
برمیگرده طرف من و میگه:
«نگا نارنگیا رو… نگا نارنجیا رو.»
و من دیگه صدات نمیکنم که برگردی.
فقط از پشت پنجره نگاهت میکنم
تا دور بشی.
تا هرجا که انتخاب کردی.
تا هر زندگیای که بیمن برای خودت ساختی.
و زیر لب،
جوری که نشنوی،
میگم:
برو غزل.
اینبار واقعاً برو.
دنیا بدون من اگر برایت قشنگتر است،
قشنگ زندگیاش کن.
آنقدر که هیچوقت مجبور نشوی
برای پیدا کردن خوشبختیات
به عقب نگاه کنی.
فقط اگر یک روز،
سالها بعد،
جایی اولِ مهر،
بوی پاییز خورد به صورتت
و بیهیچ دلیلی دلت یک لحظه لرزید،
نگران نباش.
چیزی نشده.
فقط یک نفر،
خیلی سال پیش،
ده پاییز تمام
از همینجا
راه میافتاد
تا برسد به تولد تو.
همین.
و بعد،
از یه جایی دور،
از همون جایی که بعضی آهنگا بلدند دقیقاً دست بذارن روی چیزی که آدم نمیتونه بگه،
یه صدا میآد:
«برگریزونای پاییز، کی چشم به رات نشسته…»
و من باقیشو نمیخونم.
بعضی ترانهها را باید همانجایی قطع کرد
که آدم دیگر نمیداند
صدا از بلندگو میآید
یا از خودش.
فقط پنجره را بازتر میکنم.
برگها میریزند.
پاییز میآید.
و برای اولین بار بعد از ده سال،
من میگذارم
بیآنکه به تولد تو ختم شود،
از من عبور کند.
پادشاه فصلا
پاییز…
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با نگا نارنگیا رو نگا نارنجیا رو بررسی شده است.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به پاییز در این گزارش ارائه شده است.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره چیزی در متن مقاله بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی