مثل هر شب وبلاگ رو باز کردم.
نه اینکه دنبال خبر خاصی باشم. نه اینکه بخوام چیزی بنویسم. نه حتی با اون اضطراب قدیمی که قبلاً تا صفحه باز میشد، میریخت توو قلبم. بیشتر شبیه آدمی بودم که هر شب از جلوی یک خونهی قدیمی رد میشه؛ خونهای که توو اون دیگه جایی نداره، ولی هنوز بلد نیست از کوچهاش رد نشه.
موبایل دستم بود. اتاق ساکت بود. همون سکوت بعد از ساعت 12 شب. همون سکوتی که اولش انگار هیچ خبری تووش نیست، ولی کمکم صداهای قدیمی رو از اعماق وجودت بیرون میکشه.
صفحه که باز شد، قبل از اینکه کلمات رو مفصل بخونم، با حسام فهمیدم یه چیزی اونجاست.
بعضی نوشتهها رو آدم نمیخونه.
یهدفعه میبینه نوشته از روش رد شده.
اول یه بیحسی اومد سراغم. نه بیتفاوتی. نه سردی. بیشتر شبیه همون چند ثانیهای که آدم نمیدونه باید نفس بکشه یا نه. بعد یه لبخند کوچیک اومد. از اون لبخندهایی که اگر کسی ببینه شاید فکر کنه آدم آروم شده، ولی خودت میدونی چشمات داره بارونی میشه.
کلمهی بومی که اومد، انگار زمان از دستم در رفت.
دیگه اتاق نبود. موبایل نبود. زمان نبود. برگشتم همون حوالی. همون میز آخر. همون پنجره. همون مرغ پارسی. همون بوی غذا. همون صدای امین که با اون لحن بامزهاش ازمون سفارش میگرفت.
ما اون موقع فکر میکردیم فقط نشستیم غذا بخوریم و حرف بزنیم. فکر میکردیم یه قرار معمولیه. یه پنجشنبه معمولی و شاید تکراری. یه میز معمولی. ولی من هیچوقت نفهمیدم دقیقاً کی و کجا بعضی لحظهها برام شدن خاطره. کی یه میز معمولی شد نشونی. کی یه پنجره شد راه عبور. کی یه رستوران شد خونهای که هنوز در من همونجا موند، حتی وقتی اسمش عوض شد.
خونهی ماکوییپور هم فقط یه خونه نبود.
برای من یه جور اثبات بود. انگار قرار بود یه روزی به دنیا ثابت کنه ما فقط توو پیامها و قرارها و دلتنگیها و قهر و آشتیها نبودیم. انگار قرار بود یه روز یه در واقعی باز بشه، یه زنگ واقعی زده بشه، مامان من واقعاً زنگ بزنه، و آینده از حرف بیاد بیرون و بشینه وسط زندگیمون.
ما خیلی از آینده حرف زدیم. خیلی.
ولی آینده همیشه جلوتر ازم راه میرفت.
هر بار فکر میکردم رسیدیم، میدیدم یه چیزی عقب مونده. یا من عقب مونده بودم. یا زمان. یا شهامتم. یا اون بخشی از من که دوست داشتن رو بلد بود، ولی امن کردنش رو... نه!
زنگ مامانم برای ما فقط یه زنگ نبود. یه جور رد شدن از مرز بود. یه جور اینکه چیزی که سالها توو خیال بود، بالاخره بیاد توو روشنایی. اتفاق هم افتاد. ولی نه اونطوری که غزل دلش میخواست. بعضی چیزها انجام میشن، ولی توو دل آدم جا نمیگیرن. از بیرون شبیه رسیدنن، ولی از درون انگار دیر رسیدن. خسته رسیدن. اونجوری که دوست داشتیم نبودن یا وقتی رسیدن که دیگه نمیتونستن اون همه سال انتظار رو درست بغل کنن.
من خیلی جاهای رابطه عقب موندم.
نه چون نخواستم. نه چون کم دوست داشتم. شاید چون خیلی وقتها دوست داشتنم از مسیر ترس رد میشد. ترس هم وقتی لباس مراقبت میپوشه، آدم رو گول میزنه. فکر میکنی داری نگه میداری، ولی شاید داری فشار میاری. فکر میکنی داری میجنگی، ولی شاید همون جنگیدن داره عشقت رو میترسونه.
دیشب، وقتی خوندم هنوز دنبال خونهست، یه چیزی توو من آروم شکست.
نه از اون شکستهایی که آدم رو هل بده سمت پیام دادن و بیان دادن و ثابت کردن. نه.
این بار انگار فقط فهمیدم. ساکتتر از قبل. بیدفاعتر از قبل.
فهمیدم خونه برای اون هم فقط چهار تا دیوار نبوده. همونطور که برای من نبود. شاید ما هر دو، هر کدوم از سمت خودمون، دنبال یه جایی میگشتیم که لازم نباشه تووش مدام شرح بدیم چرا میترسیم، چرا میخوایم، چرا نمیتونیم راحت عبور کنیم.
خونه برای ما اسم دیگهی امنیت بود.
اسم دیگهی دیده شدن.
اسم دیگهی اینکه یکی بالاخره بگه: لازم نیست بجنگی، اینجا جای توئه.
ولی تلخیاش اینجاست که شاید من نتونستم اون امنیت رو اونطوری که باید توو دلش بسازم. شاید خونهای که اون میخواست، توو ذهن من ساخته شده بود، توو حرفهام ساخته شده بود، توو آرزوهام ساخته شده بود، ولی توو زندگی واقعی کم آورده بود.
این فهم کسی رو مقصر نمیکنه.
فقط آدم رو ساکتتر میکنه.
چند بار نوشتهها رو خوندم. دوباره. دوباره. هر بار یه کلمه یه جای تنم رو میگرفت. بومی. بارون. خونه. زمان. غریبهای شبیه خاطراتمون.
انگار یکی از دور، بیاینکه صدام کنه، داشت توو کوچهای راه میرفت که من هنوز نشونیاش رو حفظ بودم.
بعد اون آهنگ.
اون خونهی خاموش و سرد. اون سفر. اون دلِ راضینشدنی. انگار ادامهی همون نوشته بود. بعضی آهنگها انتخاب نمیشن. انگار از یه جای قدیمی توو آدم بلند میشن و خودشون رو میذارن وسط اتاق.
خواستم کاری کنم؟
نه مثل قبل.
قبلاً اگر همچین چیزی میدیدم، همهی وجودم میشد حرکت. پیام. شرح. تلاش. اثبات. ترس از دیر شدن. انگار اگر همون لحظه نمیجنبیدم، همه چیز برای همیشه از دست میرفت.
اما دیشب فقط نشستم.
چون خیلی وقته دیگه همه چیز از دست رفته.
فقط نشستم.
نه از بیتفاوتی. نه از سرد شدن. از یه جور فهم تازه. از اینکه بالاخره فهمیدم که آدمها رو نمیشه با وعده و چیزی که نداری نگهشون داریم، حتی اگر با تمام قلبم دوستشون داشته باشم. حتی اگر توو کلی خاطرهی مشترک، سهمی داشته باشم. حتی اگر هنوز با دیدن یه کلمه، همهی حسها توو وجودم شعلهور بشن.
دیگه نمیخواستم از اندوهش برای خودم راه برگشت درست کنم. نمیخواستم اون چند خطی رو که از دلش ریخته بود بیرون، بردارم و تبدیلش کنم به امیدِ خودم. نمیخواستم بگم پس هنوز، پس شاید، پس یعنی… چون میدونستم همین «پس شاید»ها چقدر میتونن آدم رو دوباره ببرن پشت همون دری که سالها جلوش ایستاده بود.
این بار فقط دلم میخواست دوست داشتنم آزارش نده.
دلم میخواست اگر هنوز جایی از من توی خاطرههاش هست، امن بمونه. نه تبدیل بشه به صدا، نه اصرار، نه برگشتن با دستهای لرزون. فقط مثل یه چراغ کوچیک توی دورترین اتاق همون خونه؛ روشن، آروم، بیادعا. چراغی که نمیخواد کسی رو مجبور کنه برگرده، فقط میگه: من هنوز یادمه، اما دیگه در رو با گریه باز نمیکنم.این بار فقط دیدم.
و شاید همین دیدن، سختترین چیزی بود که تازه یاد گرفتم.
برای اون نوشته حتی یه تصویر هم ساختم. شاید چون هنوز یه بخشی از من وقتی درد رو میبینه، دلش میخواد براش چراغ روشن کنه. ولی منتشرش نکردم. گذاشتم همونجا بمونه. نه از ترس. از احترام. از اینکه دیگه هر چیزی که از دلم رد میشه، نباید تبدیل بشه به صدایی بیرون از من.
بعضی احساسها اگر بلند گفته بشن، بهجای پناه، بار میشن.
و من دیگه نمیخواستم بار باشم.
دلم تنگ شد. ولی نه فقط برای غزل. برای ما بودنمون. برای اون چیزی که بین ما بود و هر اسمی روش بذارم، باز کم میاد. برای خودم هم دلم تنگ شد. برای اون مردی که فکر میکرد اگر به اندازهی بیشتر از توانش بجنگه، دنیا بالاخره نرم میشه و بهش ارفاق میکنه. برای اون پسری که کنار پنجرهی بومی مینشست و از دور به یه خونه نگاه میکرد و باور داشت آینده اگر دیر هم بیاد، بالاخره از همون خیابون رد میشه.
ولی زندگی همیشه آدم رو به آرزوهایی که از دور نشونش میده، نمیرسونه.
سالها بعد، یه شب، از پشت صفحهی موبایل دوباره همون خونه رو نشونش میده تا بفهمه چیزی که گم شده، فقط یک احساس ساده نبوده. یک عمر و نفس بوده. یک رفاقت بوده. یک شکل از امید بوده که دیگه هیچوقت قرار نیست برگرده.
وبلاگ برای من همیشه بیشتر از نوشتهها بود.
خونهی دوم بود. جایی که کلمهها پناه میگرفتن. جایی که میشد بیترس حرف زد. جایی که شاید ما تووش عاشقتر از زندگی واقعی بودیم، چون کلمهها همیشه بلد بودن چیزی رو بسازن که توو زندگی واقعی از ساختنش میترسیدیم.
شاید برای همینه که هنوز هر شب بازش میکنم. نه برای اینکه گذشته رو زنده کنم. برای اینکه مطمئن شم اون گذشته واقعاً بوده. برای اینکه یادم نره ما خیال نبودیم. اون میز، اون پنجره، اون غذا، اون زنگ، اون دعا، اون خونه، اون روزهای بارونی، همهشون یه جایی توو این دنیا اتفاق افتاده بودن؛ حتی اگر امروز دنیا طوری رفتار کنه که انگار هیچکدومشون نبوده.
چند روز قبل خودم رفته بودم همون حوالی.
همون ساختمان بود، ولی دیگه بومی نبود. اسمش عوض شده بود. داخلش عوض شده بود. میزها میزهای دیگه بودن. صندلیها صندلیهای دیگه. آدمهای دیگه اومده بودن، نشسته بودن، غذا خورده بودن، بیاینکه بدونن یه نفر اونجا دنبال چیزی میگرده که دیگه هیچ منویی نمیتونه بیاره.
نشستم. چیزی سفارش دادم. ولی اونجا دیگه اونجا نبود. و قبل از اینکه سفارشم رو بیارن؛ با غمی که حتی آسمان هم با صدایش تائید کرد؛ حساب کردم و خارج شدم.
این شاید بیرحمترین شکل گذر زمونه است.
محلی از خاطرهها حتی اگر با اسمی نوین سر جاش مونده، ولی روحش دیگه عوض شده.
دیوار هست. سقف هست. میز هست. نور هست. اما اون لحظه، دیگه نیست. اون صداها دیگه نیست. اون نگاهها دیگه نیست. اون آیندهای که کنار پنجره مینشست و خودش رو ممکن نشون میداد هم، دیگه اونجا نیست.
شاید خونه هم همین باشه.
نه فقط جایی که ساخته میشه. نه فقط چیزی که بالاخره به دست میاد. خونه شاید اون حسیه که اگر دیر بفهمیش، حتی وقتی به ساختمونش برسی، توو دلت ساکن نمیشه.
آدم ممکنه به خیلی چیزها برسه و بعد، توو سکوت بعد از رسیدن، از خودش بپرسه:
همین بود؟
همهی اون دویدنها برای همین بود؟
چون بعضی آرزوها وقتی از حس خالی بشن، فقط انجام میشن.
آروم نمیکنن.
دیشب بعد از خوندن نوشتهها، من هم دنبال خونه گشتم. ولی نه بیرون. نه توو پیام. نه توو جواب. نه توو اون راههای قدیمی که همیشه با اضطراب ابتدا میشدن و با خستگی تموم.
دنبال خونه توو خودم گشتم.
توو همون بخشی که هنوز گریه میکنه. توو همون کودک درونم که هنوز وقتی اسم بومی میاد، دلش میخواد بدوه، در رو باز کنه و بگه من هنوز یادمهها.
من هنوز اینجام. من هنوز همون میز رو بلدم. همون پنجره رو. همون خونه رو. همون رؤیا رو.
اون کودک هنوز زندهست. هنوز جیغ میزنه. هنوز بعضی شبها نمیفهمه چطور میشه چیزی رو اینقدر دوست داشت و دست رو برای همیشه پائین نگه داشت.
اما حالا یه مردِ دیگه هم درون من هست.
مردی که هنوز دلتنگ میشه، هنوز دلش میخواد بدوه، هنوز بعضی وقتها همون کودکِ تووش گریه میکنه و میگه برو، بگو، بنویس، نذار همه چیز اینطوری بمونه. ولی همون مرد، دست اون کودک رو میگیره و آروم بهش میگه: بعضی وقتها دوست داشتن یعنی نرفتن و کاری نکردن. یعنی همینجا موندن. یعنی خرابتر نکردن چیزی که هنوز توو دلت حرمت داره.
یعنی بذاری غمِ کسی مال خودش باشه، نه راهی برای برگشتن تو. یعنی هر دری رو فقط چون پشتش خاطره داری، با گریه و اصرار باز نکنی. یعنی بفهمی شاید قشنگترین شکلِ موندن، گاهی اینه که از دور، بیصدا، با تمام قلبت یادش کنی و دستت رو پایین نگه داری...
من همه چیز رو یادمه.
نه برای اینکه چیزی رو ثابت کنم، نه برای اینکه از گذشته طلبی داشته باشم، نه برای اینکه روزی کسی رو با حافظهام زخمی کنم.
یادمه چون بعضی چیزها از آدم بیرون نمیرن.
میمونن.
نه با اجازهی ما، نه با تصمیم ما، نه حتی چون ما خواستیم نگهشون داریم.
بعضی خاطرهها خودشون جایی توو تن آدم خونه میکنن.
آدم شاید دیگه هر روز بهشون فکر نکنه، شاید اسمشون رو بلند نگه، شاید حتی یاد بگیره با نبودنشون زندگی کنه؛ اما یک بو، یک اسم، یک میز، یک پنجره، یک آهنگ کافیست که بفهمی هنوز همانجان. آرام، دور، زخمی، اما زنده.
همه رو یادمه.
پذیرش شاید همین باشه که هنوز چشمت خیس میشه، اما دستت رو نگه میداری. هنوز دلت میخواد برگردی به همون کوچه، همون میز، همون پنجره، همون خونهای که از دور نگاهش میکردی، اما دیگه با مشت به در نمیکوبی. میفهمی بعضی درها اگر قرار باشه دوباره باز بشن، نباید با التماس باز بشن. نباید با زخم باز بشن. نباید با ترسِ از دست دادن باز بشن.
شاید پذیرش یعنی هنوز دوستش داشته باشی، اما دیگه دوست داشتنت رو اون شکلی که خودت دوست داری؛ ابراز نکنی.
یعنی هنوز وقتی اسمش، صداش، خاطرهاش، یه تکه از اون روزها از جلوی دلت رد میشه، چیزی توو وجودت بلرزه؛ اما تو دیگه اون لرزش رو تبدیل به التماس و فشار نکنی.
یعنی هنوز همه چیز یادت باشه؛
اما خاطرههات رو از جیب دلت بیرون نیاری و نشونشون ندی تا کسی دلش بسوزه، برگرده، یا دوباره تو رو ببینه.
یعنی هنوز یه چراغی توو دورترین اتاق قلبت روشن باشه؛
چراغی که شاید سالهاست با اسم اون روشن مونده،
اما دیگه نمیخوای نورش رو بندازی روی راه کسی و بگی:
برگرد، اینجا هنوز روشنه.
یعنی یاد بگیری بعضی چراغها قرار نیست کسی رو برگردونن.
فقط قراره به خودت یادآوری کنن که یک روز، یک جایی، در یک زمانی، واقعاً دوستش داشتی.
واقعاً خانهای در دلت ساخته بودی.
و حتی اگر کسی به آن خانه برنگردد، تو دیگر قرار نیست درِ آن را با گریه باز نگه داری.
بعضی عشقها اگر قرار باشه توو آدم بمونن، باید از شکلِ بیقراری بیرون بیان. باید از شکلِ «بمون»، «برگرد»، «ببین من هنوز اینجام» عبور کنن. باید کمکم شبیه حرمت بشن؛ شبیه چیزی که آدم با تمام دردش نگهش میداره، اما دیگه باهاش درِ هیچ خونهای رو نمیکوبه.
دیشب وبلاگ رو نبستم چون چیزی تموم شده بود.
بستم چون فهمیدم بعضی صفحهها رو باید قبل از اینکه دوباره آدم رو ببرن و توو خودشون حبس کنن، آروم بست.
بعضی صفحهها رو باید بوسید، دید، بغض کرد، و بعد گذاشت همونجا بمونن؛ نه چون دیگه عزیز نیستن، بلکه چون اگر بیشتر باز بمونن، آدم دوباره یادش میره حالا باید کجا زندگی کنه.موبایل خاموش شد. اتاق برگشت. سکوت برگشت. ولی یه چیزی از بومی، از اون خونه، از اون میز، از اون صدای قدیمی، همونجا توو تاریکی موند.
شاید من هنوز خونه رو پیدا نکردم.
شاید اون هم نه.
شاید هر کدوم یه جایی، توو یه زندگی جدا، گاهی از کنار یه پنجره رد بشیم و بیدلیل یادمون بیاد یه روز دو نفر، از پشت شیشهی یه کافه، به یه خونهی دور نگاه میکردن و فکر میکردن آینده فقط یه کم دیر کرده.
و شاید یه روز، نزدیک شب عید، بیخبر از کنار هم رد بشیم و هیچکدوم چیزی نگیم. شاید فقط برای چند ثانیه حس کنیم این غریبه زیادی شبیه خاطرهست.
اما من میدونم.
آدمهایی که یه خونه رو با هم خیال کردن، حتی اگر هیچوقت زیر سقفش نرن، تا همیشه یه نشونی مشترک توو زمان دارن.
نشونیای که نه میشه تووش زندگی کرد، نه میشه دقیق از یاد برد.
تمام سالهای رابطهم با غزل برای من همون نشونیه.
خونهای که ساخته نشد، ولی توو من موند.
جایی که دیگه وجود نداره، اما هر وقت اسمش میاد، هنوز یه چراغ توو دورترین اتاق قلبم روشن میشه.
محمدمهدی
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با میانفصل: خونهای که توو بومی جا موند بررسی شده است.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به هنوز در این گزارش ارائه شده است.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره همون در متن مقاله بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی