این نوشتهها برای بازگرداندن چیزی نیستند. فقط نمیخواهم آنچه روزی میان ما واقعی بود، برای آسانتر شدنِ در روز جاری، انگار که هرگز وجود نداشته پاک شود.
بعضی «دیر فهمیدنها»
تا آخر عمر،
آرام نمیگیرند.
خوشحالم! حقیقت را آنگونه که هست دیدم و فهمیدم. نه آنطور که راویان راستپندار! روایت میکردند.
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
این نوشتهها برای بازگرداندن چیزی نیستند.
فقط نمیخواهم آنچه روزی میان ما واقعی بود، برای آسانتر شدنِ امروز، انگار که هرگز وجود نداشته پاک شود.
پاییز که میشه من بیاختیار میرم اتاق غزاله.
حالا اتاق که میگم، اتاقی در کار نیست.آدم بعد از ده سال برای بعضیها توی سرش اتاق درست میکنه.در داره.پنجره داره.یه گوشهش همیشه چای دمکشیدهست.یه گوشهش هنوز صدای خنده میآد.بعضی وقتا هم هرچی در میزنی، کسی وا نمیکنه.پاییز یهو میآد.توو یه روز.مثّ بهار و بقیه.صب زود بیدار میشی، پرده رو میزنی کنار،
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
بستی تو تا بار سفر از خونه ی ما خاموش و سرد بی تو این کاشانه ی ما
رفتی سفر ای بی خبر از ماتم دل جای تو غم شد همدم و همخونه ی ما
هر جا میرم یادت همیشه هرگز ازم جدا نمیشه
هر چند که این سفر کوتاه اما دلم رضا نمیشه
تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش که دل امیدوارم به خیال او نشسته
شبی از درد فراغش رو به میخانه نمودم دیدم از بخت سیاهم در میخانه ببسته
فقط آرزوم همین که تو از سفر بیایی نکنه یه وقت بمیره دلم از غم جدایی
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
بدترین روزها میگذره..
روزهایی که خیلیاش اینجا ثبت شده و امید و ارزو و رویا رو میشه با بندبند وجود درش حس کرد،خیالی بیش نبود...
من بدبخترین دختر دنیا بودم و خودم هیچ وقت خبر نداشتم..
با بدبختی ۱۰ سال طول کشید..
من هیچ وقت خونه قشنگی نداشتم
من هیچ وقت پینک فیوچر نداشتم
من اصلا عروس نشدم
دلم خیلییییی پره ولی هیچ کس نمیشنوه چی میگم حتی خدا
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
همیشه منتظر روزی بودم تا به غزل نشون بدم که من واسه زندگی میخوامش و میخواستمشخدا رو هزاران بار شکر میکنم که بالاخره این اتفاق رقم خورد و دیروز باهم رفتیم اولین خریدهای مربوط به بلهبرون رو انجام دادیم. روزهای قبل حلقهی نشونش رو هم با نظر قشنگ خودش سفارش دادیم و امروز هم من قرآن و حافظ مراسم رو خریدم. تزئینات هدایا رو هم سپردیم به کسی که خود غزل جانم انتخاب کرده بود و شکر خدا همه چی داره با عنایت حضرت پروردگار عالی پیش میرهدیروز بعد از خرید یه جوری خوشحال بودم و تمام خاطراتمون جلوی چشمم رد میشد که بیاختیار اشکم سرازیر شد. این اشک از تمام زحمات و فشارهایی بود که جفتمون 9 سال به جون خریدیم و پای هم موندیم تا این روزهای قشنگ رو ببینیمخدا رو شکرامیدوارم که خداوند کریم بهم این فرصت و لیاقت رو بده تا غزلم رو به همسرانهترین شکل ممکن خوشبختش کنم. الهی آمین.
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
سهشنبه 26/دیماه/1402از روز قبلش با غزلناز هماهنگ کردم که گل از کجا و چی بگیرم و شیرینی رو هم هماهنگ کردیم باهم. ساعت 5:30 از دم دفتر غزلناز راه افتادیم به سمت منزلشون. دل توو دلم نبود که چقدر شب مهم و حیاتی برای زندگیمون هست. ساعت 7:50 رسیدیم منزلشون. ترافیک خیلی وحشتناکی بود.با برادر و مامانش کلی گپ زدیم و پدر دوست داشتنیش هم خیلی زود بهمون ملحق شد. باورم نمیشد که جو اینقدر صمیمانه است و واقعا مثل یک خانواده با هم رفتار میکردیم. فارغ از هر چیزی مهمترین بخش این دیدار قشنگ؛ حس بسیار دوستداشتنی بود که پدر غزلناز به من منتقل کرد و باعث شد که خیلی راحت باهم حرف بزنیم.امیدوارم که برای همهی عشاق این لحظات قشنگ اتفاق بیفته. قرار گذاشتیم که قبل از عید مراسم خواستگاری و نامزدی انجام بشه و انشاله بعد از عید هم عقد کنیم. عروسیمون رو هم بامید خدا بعد تحویل خونهی آرزوهامون؛ برگزار کنیم.خدایا واقعا ازت ممنونم. از غزلناز و همراهی بینظیر خانوادهاش هم بینهایت ممنونم.امیدوارم بتونم مرد شایستهای برای این دختر صبور و باجنم باشم و تنها آرزوم اینه بتونم حقیقتا خوشبختش کنم.این روز رو برای همیشه توو دفتر خاطرات مشترکمون بعنوان روز روشناییها مینویسم.
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی