خرید بک لینک

این نوشته‌ها برای بازگرداندن چیزی نیستند. فقط نمی‌خواهم آنچه روزی میان ما واقعی بود، برای آسان‌تر شدنِ در روز جاری، انگار که هرگز وجود نداشته پاک شود.

بعضی «دیر فهمیدن‌ها»
تا آخر عمر،
آرام نمی‌گیرند.

تاوان

خوشحالم! حقیقت را آنگونه که هست دیدم و فهمیدم. نه آنطور که راویان راست‌پندار! روایت می‌کردند.

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 14:50

این نوشته‌ها برای بازگرداندن چیزی نیستند. فقط نمی‌خواهم آنچه روزی میان ما واقعی بود، برای آسان‌تر شدنِ در روز جاری، انگار که هرگز وجود نداشته پاک شود. اینجا دیگه چیزی نوشته نمی‌شه. نه چون حرفی باقی نمونده؛چون بعضی حرف‌ها وقتی از حدی بیشتر گفته می‌شن، تبدیل می‌شن به خواهش برای فهمیده‌شدن.و من دیگه نمی‌خوام فهمیده بشم.از اینجا به بعد، همه‌چیز رو می‌سپرم به چیزی که از من و تو صبورتره:زمان.به روزهایی که می‌گذرن.به ماه‌هایی که فاصله می‌ندازن.به سال‌هایی که آدم رو از هیجانِ روایت خودش بیرون می‌آرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 14:50

این نوشته‌ها برای بازگرداندن چیزی نیستند. فقط نمی‌خواهم آنچه روزی میان ما واقعی بود، برای آسان‌تر شدنِ امروز، انگار که هرگز وجود نداشته پاک شود. پاییز که می‌شه من بی‌اختیار می‌رم اتاق غزاله. حالا اتاق که می‌گم، اتاقی در کار نیست.آدم بعد از ده سال برای بعضی‌ها توی سرش اتاق درست می‌کنه.در داره.پنجره داره.یه گوشه‌ش همیشه چای دم‌کشیده‌ست.یه گوشه‌ش هنوز صدای خنده می‌آد.بعضی وقتا هم هرچی در می‌زنی، کسی وا نمی‌کنه.پاییز یهو می‌آد.توو یه روز.مثّ بهار و بقیه.صب زود بیدار می‌شی، پرده رو می‌زنی کنار، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 14:50

فصل دومخانه‌ای از جمله‌هاروزی که وبلاگ ساخته شد، من هنوز نمی‌دانستم آدم‌ها می‌توانند پیش از آن‌که خانه‌ای داشته باشند، در کلمه‌ها با هم زندگی کنند. آن روزها وبلاگ برای من فقط یک صفحه بود؛ جایی در اینترنت، با یک آدرس، چند نوشته، رنگی ملایم، تصویری که بعدها بارها عوض شد، و عنوانی که قرار بود قصه‌ای را نگه دارد. من آن زمان هنوز نمی‌فهمیدم بعضی صفحه‌ها فقط صفحه نیستند. بعضی صفحه‌ها اتاق‌اند. بعضی‌ها انباری خاطره‌اند. بعضی‌ها پنجره‌اند. و بعضی‌ها، اگر آدم‌ها سال‌ها در آن‌ها بمانند، بعد از مدتی دیگر اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:27

فصل سومپنجشنبه‌هایی که تا همیشه بی‌تکرارندپنجشنبه‌ها برای ما فقط یک روز هفته نبودند. در تقویم، مثل همه‌ی روزهای دیگر بودند؛ بعد از چهارشنبه می‌آمدند و قبل از جمعه می‌رفتند. اما در زندگی ما، پنجشنبه‌ها کم‌کم از تقویم بیرون آمدند و تبدیل شدند به جایی برای زندگی کردن. نه زندگی دقیقاً واقعی، نه فقط قرار عاشقانه. چیزی عمیق‌تر میان این دو. انگار هفته با تمام شلوغی، کار، فاصله، پیام، نگرانی، سکوت‌های کوتاه و انتظارهای بلندش، خودش را جمع می‌کرد تا چند ساعت جا باز کند برای ما؛ برای دو نفری که هنوز خانهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:27

فصل چهارمزندگی‌ای که خانه نداشت سال‌هایی بود که ما زندگی را زندگی می‌کردیم، بی‌آن‌که خانه‌ای داشته باشیم. این جمله شاید در نگاه اول تناقض داشته باشد، اما رابطه‌ی ما پر از همین تناقض‌ها بود. ما زیر یک سقف نبودیم، اما بسیاری از روزهایمان با هم معنا می‌گرفت. نام رسمی نداشتیم، اما در جان همدیگر جا داشتیم. خانواده‌ها هنوز همه‌ی درها را باز نکرده بودند، اما ما هر بار راهی پیدا می‌کردیم؛ با کافه، با ماشین، با تماس، با وبلاگ، با پیاده‌روی، با شوخی، با قهر، با برگشتن، با امیدی که گاهی آن‌قدر لاغر می‌شد کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:27

فصل پنجمکلیدی که دیر به دستت رسیداولین جاهایی که چند ساعت برای ما نقش خانه را بازی می‌کردند، چیزی در جانم روشن می‌کردند، هم می‌لرزاندند. روشن می‌شدم، چون قرار بود برای چند ساعت جهان بیرون پشت در بماند؛ نه میز کافه‌ای باشد که زمان را کوتاه کند، نه نگاه غریبه‌ای باشد که بدن آدم را جمع کند، نه خیابانی که مدام یادآوری کند باید برویم، نه خداحافظی‌ای که از همان لحظه‌ی سلام، مثل سایه کنارمان نشسته باشد. برای چند ساعت می‌شد خیال کرد دنیا بیرون از آن در، دست از سرمان برداشته است. می‌شد کمی آرام‌تر نفس کشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:27

بستی تو تا بار سفر از خونه ی ما خاموش و سرد بی تو این کاشانه ی ما
رفتی سفر ای بی خبر از ماتم دل جای تو غم شد همدم و همخونه ی ما


هر جا میرم یادت همیشه هرگز ازم جدا نمیشه
هر چند که این سفر کوتاه اما دلم رضا نمیشه

تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش که دل امیدوارم به خیال او نشسته
شبی از درد فراغش رو به میخانه نمودم دیدم از بخت سیاهم در میخانه ببسته
فقط آرزوم همین که تو از سفر بیایی نکنه یه وقت بمیره دلم از غم جدایی

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:27

مثل هر شب وبلاگ رو باز کردم.نه اینکه دنبال خبر خاصی باشم. نه اینکه بخوام چیزی بنویسم. نه حتی با اون اضطراب قدیمی که قبلاً تا صفحه باز می‌شد، می‌ریخت توو قلبم. بیشتر شبیه آدمی بودم که هر شب از جلوی یک خونه‌ی قدیمی رد میشه؛ خونه‌ای که توو اون دیگه جایی نداره، ولی هنوز بلد نیست از کوچه‌اش رد نشه.موبایل دستم بود. اتاق ساکت بود. همون سکوت بعد از ساعت 12 شب. همون سکوتی که اولش انگار هیچ خبری تووش نیست، ولی کم‌کم صداهای قدیمی رو از اعماق وجودت بیرون می‌کشه.صفحه که باز شد، قبل از اینکه کلمات رو مفصل بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:27

بدترین روزها میگذره..

روزهایی که خیلیاش اینجا ثبت شده و امید و ارزو و رویا رو میشه با بندبند وجود درش حس کرد،خیالی بیش نبود...

من بدبخترین دختر دنیا بودم و خودم هیچ وقت خبر نداشتم..

با بدبختی ۱۰ سال طول کشید..

من هیچ وقت خونه قشنگی نداشتم

من هیچ وقت پینک فیوچر نداشتم

من اصلا عروس نشدم

دلم خیلییییی پره ولی هیچ کس نمیشنوه چی میگم حتی خدا

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 18:07

هرسال دوره میکنم روایت عاشقی مون رو...سال ۹۴ بود،۱۳ اردیبهشت ، صبح زود، و صدای زنگ داخلی تلفنم که یکی بهم گفت من ا..ف..هستم!صداش چهقد جذاب بود...بی نهایت خوش صدا..نمی دونم خودش میدونست که صداش خوبه و با صداش بازی میکرد یا اینکه نه...شمارش رو بهم داد به انگلیسی سیوش کردم..قرارمون شد هتل لاله..دیدار اول توو ۱۵ اردیبهشت..نشد که بگم نه..به همه عالم و ادم گفتم «نه» چون محمد عالم و دنیای من شده بود..ازش خوشم میومد..بی دلیل باهاش حال میکردم..دلم باهاش خوش بود..این روزا که نامزدیم هرکی بهم میگه باهم قهرم میکردین میگم بعله٫شدید اما دوست داشتیم همو دیگه...یه جوری بود که انگار به قول شاعر «دل را قرار نیست مگر در کنار تو»...کنارش خوشحال بودم..امروز که کمد لباسام رو تمیز میکردم هر مانتو و شالی که نگاه میکردم یه خاطره بود از محمد..راستی محمد همین الان یاد خنده هامون توو کافه ها و رستوران ها افتادم!چه کیفیت داشت لحظه هامون...یادته کجاها میرفتیم؟سراشپز،بومی،کافه های مهرشهر،اون باغ رو یادته سمت دانشگاه بود،اسمش فکر کنم رضا بود ،یادته چه باحال و دنج بود؟به قول مه شید از پس پرده اشک می نویسم که این روزها چهقد بیشتر عاشقتم و چهقد بیشتر از همیشه خوشحالم برای داشتنت❤️به برکت عشق مون الهی روز به روز اضافه تر شه و هرسال با حال خوش برای هم بنویسیم❤️ما نه ساال از باهم بودن رو تموم کردیم و وارد دهمین سال شدیمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1403 ساعت: 9:40

سال شروع شد و قطار شروع به حرکت کرد، همه خوشحال بودیم و شاد ..چون با شروع هرسال مژده آغاز دوباره و تقدیر جدید تمام وجودمون رو میگیره...سومین روز از بهار که گذشت و رسید به چهارمین روز پدر محمد تصمیم گرفت که از قطار پیاده بشه و برای همیشه مارو ترک کنه..صبح روزی که با خبر فوت ایشون بیدار شدم رو هرگز یادم نمیره..یک دنیا فکر اومد توو سر و ذهنم که واسه هیچ کدومش جواب نداشتم و فقط و فقط شوکه بودم..تنها و اصلی ترین موضوع فکریم این بود که محمد بینهایت به پدرش وابسته بود و خب حالا قراره چی بشه!روزا میگذشت و دیدار با خانواده محمد بیشتر میشد..مسجد وختم و....و من تمام مدت سعی میکردم محمد رو تنها نذارم و حداقل دور و اطرافش رو شلوغ نگه دارم...امروز تقریبا۱۴ روز از پرواز پدر میگذره و هیچ چیز برام هنوز قابل باور نیست..هنوزم توو هجوم یک دنیا افکار کم میارم و یاد حرف محمد میفتم که میگفت انگار بهمون نیومده چهار روز دلمون خوش باشه...سیزده بدر امسال اولین سال بود بعد تمام این سالها که محمد و من شب رو باهم صبح کردیم..محمد شب خوابید خونه ما و تمام فاصله بین مون یک دیوار بود..با اینکه من مریض بودم و از شدت درد به خودم میپیچیدم اما خاطره ی خوبش موند توو ذهنم ..اون شب تا دم سد رفتیم....این هفته قرار اولین سفرمشترک مون رو بریم با خانواده ی من!نمیدونم چهقد قراره خوش بگذره و چیکارا میشه کرد فقط از خدا میخوام که روز و شب های خوبی بگذره..سال بعد این موقع نگرانیم واسه خیلی چیزا تموم و حل شده..گرفتن خونه ..چیدن وسیله ها..خانواده ها..یه جشن کوچک و عقد...شاید همش ساده باشه اما من برای تک تک همینا خون دلها خوردم ..توکل به خودت خدایا که نمی دونم تقدیر رو چی نوشتی و امسال هنگ ترینمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 19:19

همیشه منتظر روزی بودم تا به غزل نشون بدم که من واسه زندگی میخوامش و میخواستمشخدا رو هزاران بار شکر میکنم که بالاخره این اتفاق رقم خورد و دیروز باهم رفتیم اولین خریدهای مربوط به بلهبرون رو انجام دادیم. روزهای قبل حلقهی نشونش رو هم با نظر قشنگ خودش سفارش دادیم و امروز هم من قرآن و حافظ مراسم رو خریدم. تزئینات هدایا رو هم سپردیم به کسی که خود غزل جانم انتخاب کرده بود و شکر خدا همه چی داره با عنایت حضرت پروردگار عالی پیش میرهدیروز بعد از خرید یه جوری خوشحال بودم و تمام خاطراتمون جلوی چشمم رد میشد که بیاختیار اشکم سرازیر شد. این اشک از تمام زحمات و فشارهایی بود که جفتمون 9 سال به جون خریدیم و پای هم موندیم تا این روزهای قشنگ رو ببینیمخدا رو شکرامیدوارم که خداوند کریم بهم این فرصت و لیاقت رو بده تا غزلم رو به همسرانهترین شکل ممکن خوشبختش کنم. الهی آمین. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 12:00

سهشنبه 26/دیماه/1402از روز قبلش با غزلناز هماهنگ کردم که گل از کجا و چی بگیرم و شیرینی رو هم هماهنگ کردیم باهم. ساعت 5:30 از دم دفتر غزلناز راه افتادیم به سمت منزلشون. دل توو دلم نبود که چقدر شب مهم و حیاتی برای زندگیمون هست. ساعت 7:50 رسیدیم منزلشون. ترافیک خیلی وحشتناکی بود.با برادر و مامانش کلی گپ زدیم و پدر دوست داشتنیش هم خیلی زود بهمون ملحق شد. باورم نمیشد که جو اینقدر صمیمانه است و واقعا مثل یک خانواده با هم رفتار میکردیم. فارغ از هر چیزی مهمترین بخش این دیدار قشنگ؛ حس بسیار دوستداشتنی بود که پدر غزلناز به من منتقل کرد و باعث شد که خیلی راحت باهم حرف بزنیم.امیدوارم که برای همهی عشاق این لحظات قشنگ اتفاق بیفته. قرار گذاشتیم که قبل از عید مراسم خواستگاری و نامزدی انجام بشه و انشاله بعد از عید هم عقد کنیم. عروسیمون رو هم بامید خدا بعد تحویل خونهی آرزوهامون؛ برگزار کنیم.خدایا واقعا ازت ممنونم. از غزلناز و همراهی بینظیر خانوادهاش هم بینهایت ممنونم.امیدوارم بتونم مرد شایستهای برای این دختر صبور و باجنم باشم و تنها آرزوم اینه بتونم حقیقتا خوشبختش کنم.این روز رو برای همیشه توو دفتر خاطرات مشترکمون بعنوان روز روشناییها مینویسم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 16:07

دیروز دهم دیماه 1402؛ یکی از روزهای پر از اتفاقات قشنگ بود برام. آخرین روز از سال 2023 میلادی که مصادف شد با دیدار پدرهامون. پدر من و پدر غزل.به پیشنهاد پدرم این قرار توو کافه نادری برقرار شد. کافهای پر از خاطرات قشنگ و قدیمی که پدرم هم بخشی از اونها رو بخاطر داشت.اولش که رسیدیم خیابون نادری، قلبم یه جوری شد. پدرم همیشه بهترین رفیقم بوده در تمام زندگیم و یادمه از وقتی 8-9 ساله بودم با هم به این خیابون میرفتیم. پیراشکی خسروی؛ دیدن اسباببازیها و بزرگتر که شدم دیدن سازها و ادوات موسیقی به همراه پدرم. ساندویچ چلا توو خیابون منوچهری به همراه عموم و پدرم و پسرعموم. و دیروز که رسیدیم اونجا همهی اون خاطرات برام زنده شد. ترکیبی از خاطره و افسوس و اشک و خوشحالی و انگیزهی بیشتر برای دیدار مهمی که پیش رومون بود.پدر غزل که رسید با خوشرویی تمام با من و پدرم شروع به گفتگو کرد. تقریبا یکساعت و نیم حرف زدیم و انگار سه تا رفیق داشتن باهم گپ میزدن. فضایی سراسر دوستانه و پر از صمیمیت که حس خیلی عالی و پرنشاطی ایجاد کرده بود. اونقدر که پدرم گفت از این دیدارها زیاد برقرار کنیم.خلاصه دیروز برای من یک تولد دوباره بود. و تائید پدر غزل برام مثل یک تائید پایاننامه دانشگاهی. امیدوارم که همهی عاشقها بتونن این روز قشنگ رو با همین کیفیت تجربه کنن.خدایا بامید خودت.ثبت شد در جریدهی ایام/ دهم دیماه 1402و آغاز همین نزدیکی است. فصل شروع ما ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 0:55

صفحه بندی