این نوشتهها برای بازگرداندن چیزی نیستند. فقط نمیخواهم آنچه روزی میان ما واقعی بود، برای آسانتر شدنِ در روز جاری، انگار که هرگز وجود نداشته پاک شود.
اینجا دیگه چیزی نوشته نمیشه.
نه چون حرفی باقی نمونده؛
چون بعضی حرفها وقتی از حدی بیشتر گفته میشن، تبدیل میشن به خواهش برای فهمیدهشدن.
و من دیگه نمیخوام فهمیده بشم.
از اینجا به بعد، همهچیز رو میسپرم به چیزی که از من و تو صبورتره:
زمان.
به روزهایی که میگذرن.
به ماههایی که فاصله میندازن.
به سالهایی که آدم رو از هیجانِ روایت خودش بیرون میآرن.
تیکتاک ساعت تا آخرین نفس ادامه پیدا میکنه.
و شاید تنها عدالت واقعی همین باشه.
نه اینکه یکی مجازات بشه و یکی پیروز.
اینکه یک روز، وقتی هیاهو خوابید، آدم بتونه به گذشته نگاه کنه و بفهمه چه کسی چه چیزی رو ساخته، چه کسی چه چیزی رو مصرف کرده، چه کسی چه چیزی رو از دیگری گرفته و چه کسی اسمِ گرفتن رو گذاشته «توانستن».
من دیگه نمیخوام ثابت کنم تو چه کسی بودی.
همونطور که دیگه نمیخوام ثابت کنم من چه کسی نبودم.
تو سالها دنبال نقص من گشتی.
دنبال آن نقطهای که بشه انگشت گذاشت روش و گفت:
«دیدی؟ این خودِ واقعی توئه.»
یک دروغ.
یک لغزش.
یک ترس.
یک پیام.
یک اشتباه.
یک پنهانکاری.
و من هم سالها مقابل این نگاه ایستادم و تلاش کردم خودم رو اصلاح کنم، تبیین بدم، جبران کنم، ثابت کنم آن چیزی که از من ساختی، تمام من نیست.
تا جایی که خودم هم یادم رفت من قبل از نگاه تو چه کسی بودم.
تو کمکم تبدیل شدی به آینهای که من ارزش خودم رو توش اندازه میگرفتم.
وقتی راضی بودی، آرام میشدم.
وقتی سرد میشدی، فرو میریختم.
وقتی تأییدم میکردی، خودم رو باور میکردم.
وقتی تحقیرم میکردی، من هم با تو علیه خودم همدست میشدم.
و شاید تلخترین بخش این رابطه همین بود:
اینکه مدتی طولانی، من دشمن خودم رو در صدای تو حمل کردم.
تو لازم نبود همیشه من رو تحقیر کنی.
کافی بود چند جمله رو درست در جای مناسب بذاری.
جملههایی که آدم بعداً خودش سالها در ذهنش تکرار میکنه.
اینکه دیگه به من میل نداری.
اینکه محمد قبلی رو بیشتر دوست داشتی.
اینکه فلانی از من بهتره.
اینکه انتخاب بعدی من حتی ارزش نگاه کردن هم نداره.
«این چی بود آخه محمد؟»
«با این سنش؟»
«با این چشمهاش؟»
و شاید برای تو اینها فقط حرف بودن.
اما بعضی جملهها فقط دربارهی ظاهر و میل نیستن.
بعضی جملهها دقیقاً میرن سراغ جایی که آدم خودش رو در چشم دیگری میبینه.
همون جایی که میپرسه:
«یعنی من دیگه خواستنی نیستم؟»
«یعنی چیزی در من کم شده؟»
«یعنی من از آن تصویری که روزی دوست داشت، افتادم پایین؟»
اما در زمان حاضر چیزی رو فهمیدم که آن روزها نمیفهمیدم.
مسئله اصلاً این نیست که تو به من میل داشتی یا نداشتی.
میل، فرمانبردار اخلاق و قرارداد نیست.
مسئله برای من اینه که چطور از این جملهها استفاده شد.
چطور «نخواستن» تبدیل شد به «بیارزش کردن».
چطور مقایسه تبدیل شد به ابزار.
چطور حتی بعد از رابطه هم، انتخاب من باید کوچک میشد تا چیزی در تصویر تو دستنخورده باقی بمونه.
و حالا هر وقت یاد آن جملهی «چشمهای چپش» میافتم، چیزی در من دیگه زخمی نمیشه.
برعکس.
یادم میاد همون چشمها، در روزهایی من رو دیدن که تقریباً هیچ چیز برای عرضه نداشتم.
نه قدرت.
نه ظاهرِ سرحال.
نه اعتمادبهنفس.
نه توانِ بازی کردن نقش مردی که باید همیشه قوی باشه.
درگیر آسیب جسمی بودم.
درگیر ترس بودم.
درگیر آن وضعیتی بودم که آدم بیشتر از هر چیز، فقط احتیاج داره کسی با حضورش بهش بفهمونه هنوز تنها نیست.
و آن آدم کنارم موند.
بیمنت.
بیهیاهو.
بیاینکه از ضعف من برای بزرگ کردن خودش استفاده کنه.
مراقبت کرد تا حالم بهتر بشه.
درست در روزهایی که تو، آدمی رو که سالها در سختیها و خوشیهات کنارت ایستاده بود، خیلی راحت کنار گذاشتی.
برای همین دیگه واقعاً مهم نیست چشمهای اون آدم از نگاه تو چطوریه.
برای من، آن چشمها کاری کردن که خیلی از چشمهای «بینقص» نتونستن:
من رو دیدن.
نه تصویرم رو.
نه کارکردم رو.
نه پولم رو.
نه موفقیتم رو.
نه مردی رو که باید مدام چیزی ثابت کنه.
من رو.
و شاید من خیلی دیر فهمیدم که آدم میتونه سالها کنار کسی باشه و هنوز دیده نشده باشه.
همونطور که میتونه چند روز کنار کسی باشه و برای اولین بار حس کنه حضورش احتیاج به اثبات نداره.
این تفاوت برای من دیگه قابلانکار نیست.
تو همیشه برای زیبایی ارزش زیادی قائل بودی.
برای بدن.
برای صورت.
برای مو.
برای آرایش.
برای لباس.
برای باشگاه.
برای آرایشگاه.
برای اینکه زیباتر دیده بشی.
و من هم کنارت بودم.
لوازم آرایش برند.
بهترین چیزهایی که دوست داشتی.
باشگاه.
آرایشگاه.
لباس.
کافه.
رستوران.
سفری که خودم نبودم
هر چیزی که فکر میکردم باعث میشه زنی که دوستش دارم حال بهتری داشته باشه.
نه از سر معامله.
نه برای خریدارین میل.
نه برای سفارشن حضور.
خودت بارها میگفتی:
«مردها برای زیر شکمشون خرج میکنن.»
و هر بار این جمله رو میشنیدم، یک جای من غمگین میشد.
چون تو نمیفهمیدی در ذهن من هیچوقت شبیه آن تصویری نبودی که خودت از آن زنها میساختی.
برای من زنی بودی که قرار بود همسرم بشه.
کسی که برایش آینده میساختم.
کسی که چیزهایی که بهش میدادم، در ذهن من خرجِ «تو» نبود؛ خرجِ «ما» بود.
اما حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم خیلی از چیزهایی که من به «ما» اضافه میکردم، در نهایت فقط به «تو» اضافه شد.
و تو رفتی.
با طلاهایی که تبدیل به سرمایه شد.
با پولهایی که با ماشینهات رشد کرد و اصلا شاید یادت نیاد توو هر تغییری من چیکار کردم برات و با جملهی منت گذاشتن سعی کردی بار گناه بگذاری روی دوش من و بیمعرفتی خودت در روایتهای قدرتمندت رو به دیگران قالب کنی.
با چیزهایی که امروز شاید در روایتت به شکل حاصل توانایی و قدرت شخصی خودت دیده بشن.
فقط دیگه حاضر نیستم تاریخ رو هم به نفع هیچکدوممون جعل کنم.
بعضی سرمایهها قبل از اینکه عدد بشن، ساعتهای زندگی یک نفر بودن.
خستگی بودن.
کار بودن.
امید بودن.
اعتماد بودن.
قول آینده بودن.
و وقتی سالها بعد فقط عدد باقی میمونه، خیلی راحته آدم یادش بره آن عدد از کجای زندگی آمده.
مثل همون رسید.
تو گفتی میخوای لباس ورزشی بخری.
من هم همان لحظه پول رو برات واریز کردم.
در حالی که فقط سال قبل، خودت برندهایی رو که دوست داشتی گفته بودی و من همونها رو به سفارش خودت از ترکیه سفارشه بودم.
من آن لحظه سؤال نکردم.
چون من اینطور زندگی میکردم:
تو چیزی میخواستی؛
اگر میتونستم، فراهمش میکردم.
بعد پول رو برگردوندی.
و یک روز فهمیدم آن برگشت پول میتونه تبدیل بشه به «رسید».
به چیزی که اگر از قبل و بعدش جدا بشه، قصهی دیگری تعریف میکنه.
سندی که میتونه نشان بده:
«من به محمد پول میدادم.»
عدد واقعی.
تاریخ واقعی.
تراکنش واقعی.
فقط زمینه غایبه.
اینکه پول اول از کجا آمده بود.
برای چه آمده بود.
چه کسی درخواستش کرده بود.
و چرا برگشته بود.
من نمیتونم امروز با قطعیت بگم آن روز نیتت چه بود.
اما میتونم بگم وقتی این اتفاق رو کنار خیلی چیزهای دیگه میذارم، تازه میفهمم یک حقیقت چقدر راحت میتونه از واقعیت ساخته بشه، بدون اینکه تمام واقعیت باشه.
یک رسید دروغ نمیگه.
اما رسید هم همهچیز رو نمیگه.
مثل اسکرینشات.
مثل یک پیام بریدهشده.
مثل جملهای که قبل و بعدش حذف شده.
مثل دیروز.
من پسزمینهی گفتوگومون رو عوض کردم.
تو روی همان تغییر پیام دادی.
من شرح دادم.
و بعد پیام تو پاک شد.
همین.
من دیگه نمیخوام قاضی نیت تو باشم.
فقط در زمان حاضر بهتر میفهمم چرا سالها اینقدر درگیر سند و مدرک و اثبات و تبرئه بودیم.
تو دنبال چیزی بودی که ثابت کنه من همان کسیام که در روایت تو بودم.
و من ناهشیار دنبال روزی بودم که بالاخره هیچ چیزی برای محکوم کردنم باقی نگذارم.
چه بازی خستهکنندهای.
تو دنبال سند.
من دنبال تبرئه.
و وسط این دو، چیزی که از دست رفت زندگی بود.
حالا دیگه حتی وقتی میگی «تو من رو بلاک کردی»، احتیاجی ندارم از خودم دفاع کنم.
بله.
بلاکت کردم.
این یک واقعیته.
اما هیچ رفتار انسانی فقط از لحظهی وقوعش شروع کار نمیشه.
قبلش ماهها بود.
ماهها فاصله.
ماهها سردی.
ماهها فشار.
ماهها تلاش برای گفتن اینکه چیزی در این رابطه داره من رو از خودم دور میکنه.
حتی دربارهی خطرش حرف زدم.
کتاب دادم.
حرفی که از من شنیده شد، جدی گرفته نشد.
گاهی حتی مسخره شد.
و بعد همان حرفها در جای دیگری، برای دیگران، تبدیل شد به دانشی که میشد دربارهش حرف زد.
این هم دیگه عصبانیام نمیکنه.
فقط غمگینم میکنه که بعضی وقتها مسئله غلط بودن یک حرف نیست.
مسئله اینه که چه کسی آن رو گفته.
من سالها فکر میکردم اگر درستتر حرف بزنم، بالاخره شنیده میشم.
در زمان حاضر فهمیدم بعضی گوشها صدای آدم رو قبل از جملهاش رد کردهان.
تو همیشه آدمهای زیادی دوروبرت داشتی.
کار.
همکار.
دوست.
دورهمی.
مردهایی که توجه میکردن.
آدمهایی که میتونستن درها، موقعیتها، گزارشها یا تواناییاتی رو باز کنن.
و من مدتها وقتی چیزی در این ارتباطات من رو آزار میداد، تصور میکردم مشکل فقط از حساسیت خودمه.
تو هم معمولاً برای همهچیز اسمی داشتی که بیخطرش کنه.
کار.
دوستی.
همکاری.
شبکه.
جمع.
من دیگه نمیخوام دربارهی مرز هیچکدوم حکم صادر کنم.
فقط امروز چیزی رو واضحتر میبینم:
اینکه توجه برای تو همیشه بیاهمیت نبود.
دیده شدن بیاهمیت نبود.
خواسته شدن بیاهمیت نبود.
این خودش نه جرم محسوب میشه، نه شرم.
اما تلخی برای من از جایی آغاز میشد که این میل در خودت بینام میموند، ولی همان میل در دیگری میتونست تبدیل به سند اخلاقی علیه او بشه.
و تناقض دیگری هم بود.
آدمهایی که در روز جاری شاید با نزدیکیشون احساس اعتبار میکنی، من بارها شنیدم پشت سر بعضیهاشون چه گفتی.
چه اندازه تحقیرشون کردی.
چه قضاوتهایی داشتی.
و بعدها دیدن همان آدمها در جایگاهی دقیقاً متفاوت، چیزی در من رو بههم میریخت.
نه به خاطر آنها.
به خاطر اینکه نمیفهمیدم کدوم تصویر واقعیتره.
آن چیزی که روبهرویشان گفته میشد؟
یا آن چیزی که پشت سرشان؟
من دیگه جوابش رو نمیخوام.
فقط امروز میفهمم آدم اگر مدام برای هر رابطه یک صورت متفاوت بسازه، یک روز خودش هم شاید ندونه کدام صورت، صورت خودش بوده.
و شاید دردناکترین تنهایی همین باشه:
اینکه آدم همیشه دیده بشه، اما هیچوقت مطمئن نباشه آن چیزی که دیده شده خودش بوده یا تصویری که برای دیده شدن ساخته.
من دیگه دربارهی مردهای زندگیت هم چیزی نمیخوام بدونم.
نه گذشته.
نه امروز.
نه آینده.
نه اینکه کدومشون متأهل بوده.
کدوم بچه داشته.
کدوم نفوذ داشته.
کدوم موقعیت.
کدوم پول.
کدوم فقط توجه.
اینها دیگه مسئلهی زندگی من نیست.
تو آزاد هستی هر نوع رابطهای رو که میخوای تجربه کنی.
من فقط از این مسابقه بیرون اومدم.
مسابقهای که در اون همیشه یک «دیگری» وجود داشت.
یک نفر که باید باهاش مقایسه میشدم.
یک نفر که باید ازش بهتر میبودم.
یک نفر که حضورش، حتی اگر فقط در خیال بود، کافی بود تا من دوباره خودم رو اندازه بگیرم.
و شاید این یکی از رازهای خستگی من بود:
من ده سال فقط با تو در رابطه نبودم.
با نگاه تمام آن دیگریهایی هم زندگی کردم که خیال میکردم باید در برابرشون کافی باشم.
امروز دیگه نیستم.
نه بهتر از کسی.
نه بدتر از کسی.
نه برنده.
نه بازنده.
فقط خودم.
و این شاید چیزی باشه که باید خیلی زودتر یاد میگرفتم.
من در این رابطه اشتباه کردم.
بسیار.
دروغ گفتم.
پنهان کردم.
ترسیدم.
جاهایی فرار کردم.
جاهایی به جای مواجهه، راهی پیدا کردم که فقط رسوا نشم.
و در زمان حاضر مسئولیت همهش رو میپذیرم.
نه با افتخار.
نه با توجیه.
اما یک تفاوت بزرگ وجود داره:
دیگه لازم نیست برای پذیرفتن اشتباهات خودم، تمام روایت تو از من رو هم بپذیرم.
من میتونم خطاکار باشم و در عین حال، قربانی بعضی رفتارها هم شده باشم.
میتونم جاهایی آسیب زده باشم و جاهایی آسیب دیده باشم.
آدمها سادهتر از این نیستن که یکی سراسر گناه باشه و دیگری سراسر زخم.
من مدتها اجازه دادم داستان ما اینطوری تعریف بشه.
یک متهم.
یک قربانی.
یک پرونده.
یک قاضی.
حالا از این نمایش بیرون اومدم.
نه برای اینکه جای تو روی صندلی متهم بشینم.
برای اینکه اصلاً دیگه دادگاهی وجود نداشته باشه.
من سهم خودم رو برمیدارم.
و سهم تو رو برات میذارم.
این تنها تقسیم عادلانهایه که از این رابطه باقی مونده.
من نمیدونم تو در اتاق درمانت چطور از ما حرف میزنی.
و واقعاً دیگه هم نمیخوام بدونم.
اما یک چیز رو خوب میدونم:
آدم میتونه قصهش رو مرتب کنه.
میتونه بعضی اتفاقها رو جلوتر بگذاره.
بعضیها رو عقبتر.
بعضی جملهها رو حذف کنه.
بعضی نقشها رو پررنگتر کنه.
ولی تکرار رو نمیشه برای همیشه ویرایش کرد.
یک جایی چیزی دوباره اتفاق میافته.
آدمها عوض میشن.
اسمها عوض میشن.
اما پایان کارها گاهی عجیب شبیه هم میمونن.
و این دیگه نه اتهام منه، نه نصیحت.
فقط چیزیه که زندگی دیر یا زود جلوی همهی ما میذاره.
همونطور که جلوی من گذاشت.
من امروز دارم از خودم میپرسم:
چرا ده سال موندم؟
چرا اینقدر به تأییدت محتاج شدم؟
چرا وقتی احساس خطر میکردم، به جای فاصله گرفتن بیشتر میچسبیدم؟
چرا احساس گناه من رو اینقدر قابلکنترل کرده بود؟
چرا هر بار فکر کردم اگر بیشتر ببخشم، بیشتر خرج کنم، بیشتر بیان بدم، بیشتر جبران کنم، بالاخره امن میشم؟
چرا وقتی احساس میکردم ممکنه رها بشم، قبل از همه خودم رو رها میکردم؟
اینها سؤالهای منن.
و این بار جوابشون رو از تو نمیخوام.
شاید برای اولین بار دارم جایی درون خودم میسازم که احتیاج نداره کسی بیرون از من بهش اجازهی وجود بده.
و شاید معنای واقعی رفتن من همین باشه.
نه اینکه تو رو حذف کنم.
اینکه جای تو رو درون خودم کوچک کنم.
جایی که دیگه نتونی از داخل ذهن من، من رو قضاوت کنی.
من بعد از دوم خرداد از رابطه بیرون اومدم.
اما فقط دو روز پیش بود که چیزی عمیقتر تموم شد.
فهمیدم دیگه حتی نمیخوام خاطرهت رو بهعنوان پروندهای باز نگه دارم.
نه برای عشق.
نه برای نفرت.
نه برای انتقام.
نه برای اثبات.
بعضی آدمها رو آدم فراموش نمیکنه.
فقط دیگه حملشون نمیکنه.
و من دارم تو رو زمین میذارم.
صورتت.
صدات.
خندههات.
بدنت.
عصبانیتهات.
پیامهات.
عکسهات.
قول ازدواجت.
طلاها.
هدیهها.
کافهها.
رستورانها.
سفرهای نرفته
تمام تصویرهایی که زمانی اسمشون رو «آینده» گذاشته بودم.
و حتی آن محمدی که کنار تو ساخته بودم.
همونی که مدام باید ثابت میکرد ارزش موندن داری.
همونی که وقتی تحقیر میشد، بیشتر تلاش میکرد.
همونی که وقتی دیگری فاصله میگرفت، بیشتر نزدیک میشد.
همونی که عشق رو با جبران اشتباه گرفته بود.
اون آدم رو هم با خودت نمیبری.
من میخوام برگردونمش.
نه محمد قبلی.
نه محمدی که تو دوست داشتی.
نه محمدی که کسی دیگه دوست خواهد داشت.
خودم رو.
برای اولین بار، بدون تماشاچی.
و عجیب اینه که برای برگشتن به خودم لازم نبود کسی بیاد و بهم بگه فوقالعادهام.
فقط لازم بود در ضعیفترین روزهای زندگیم، یک نفر بدون اینکه چیزی از من بخواد، کنارم بشینه.
همین.
و من بفهمم مراقبت چه شکلیه.
مراقبت آدم رو کوچک نمیکنه تا خودش بزرگ بشه.
مراقبت ضعف آدم رو علیه خودش استفاده نمیکنه.
مراقبت تو رو وادار نمیکنه هر روز اثبات کنی هنوز ارزش دوست داشته شدن داری.
مراقبت فقط هست.
و شاید برای من تمام این ده سال لازم بود تا این تفاوت ساده رو بفهمم.
ممکنه تمام عمرت فکر کنی روایت تو درست بوده.
ممکنه من در داستان تو همیشه همان آدمی بمونم که خراب کرد.
باشه.
من دیگه برای اصلاح تصویرم در ذهن تو زندگی نمیکنم.
هر اسمی که آرامت میکنه روی من بذار.
دروغگو.
خائن.
بیلیاقت.
بازنده.
برنده.
هرچی.
من دیگه از کلمههای تو ساخته نمیشم.
و تو هم دیگه از قضاوت من ساخته نمیشی.
من تو رو به مجازات نمیسپرم.
به انتقام نمیسپرم.
حتی نمیخوام روزی همان چیزی که من تجربه کردم سر تو بیاد.
واقعاً نمیخوام.
چون اگر چیزی از این رابطه در من باقی مونده باشه، اینه که میدونم بیارزش شدن جلوی چشم کسی که دوستش داری چه دردی داره.
و این درد رو برای هیچکس آرزو نمیکنم.
حتی تو.
من فقط میسپارمت به زمان.
به زندگی.
و به همان لحظههایی که آدم هیچکس رو کنار خودش نداره جز خودش.
همان جایی که نه زیبایی کافیه.
نه توجه.
نه پول.
نه موفقیت.
نه شاهد.
نه رسید.
نه اسکرینشات.
نه مردهای تازه.
نه آدمهای قدیمی.
نه داستانی که بارها تعریف شده.
فقط خود آدم میمونه و چیزی که از خودش باقی مونده.
من هم دارم به همانجا میرم.
اما این بار، نمیترسم.
چون برای اولین بار بعد از سالها، میدونم قرار نیست کسی اونجا به من بگه چه کسیام.
خداحافظ.
نه خداحافظی کسی که در رو میبنده و پشتش میایسته تا ببینه برمیگردی یا نه.
نه خداحافظی کسی که هنوز دنبال یک جملهی آخره که بالاخره تو رو بشکنه.
این یکی فرق داره.
در رو آروم میبندم.
دستم رو از دستگیره برمیدارم.
و میرم.
بخدا میسپارمت، ای غریبهای که روزی فکر میکردم خانهی منی.
و من برای خودم فقط یک چیز از خدا میخوام:
اگر قرار بود این ده سال چیزی از من بگیره،
بگذار آخرش حداقل یک چیز رو به من برگردونه؛
خودم رو.
همون کسی که پیش از این همه سند،
پیش از این همه دادگاه،
پیش از این همه مقایسه،
پیش از این همه ترس از نخواستنی بودن،
وجود داشت.
و بعد از آن،
نه نفرتی میخوام،
نه انتقامی،
نه حتی دیداری.
فقط فاصلهای آنقدر عمیق
که دیگر هیچوقت
هیچجا
چشمهامون به هم نیفته.
نه چون هنوز از دیدنت میشکنم.
چون دیگر هیچ بخشی از زندگی من،
برای جامع شدن،
به حضور تو احتیاج نداره.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره دیگه در متن مقاله بررسی شده است.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به چیزی در این گزارش ارائه شده است.
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با آخرین حرف بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: بنیامین رستمی